تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش - امید
اون روز که با هزار و امید و آرزو با وجود اختلافهای سخت خونوادگی ایلیا رو بغل کردم توی صف طولانی وایسادم و رایمو با دست های کوچیک ایلیا در حالیکه بسم الله میگفتم توی صندوق انداختم به خودم گفتم  پیروزم .

اون روز که با وجود همه سختیها ایلیا رو توی بغلم گرفتم و باصدای آروم برای اعتراض رفتم به خودم امید دادم پیروزم چون  هستم .

روزهای بعدی هر بار که رفتم با سیل عظیم .... مواجه شدم که از ترس جون خودم و بچم پیاده نشدم .

اما امروز ، هنوز معتقدم پیروزم شکست رو کسی میخوره که خلاف اخلاق عمل کرده باشه ،  پس اندکی صبر سحر نزدیک است.

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است .

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:52  توسط لولی   |