تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش - نامه قدیمی به بابک

دوسال پیش نزدیک بدنیا اومدن ایلیا یک روز نشستم تمام حرفامو برای بابک نوشتم و دادم بهش طبق معمول هیج نتیجه ای نگرفتم و بهم خندید دیروز اتفاقی پیداش کردم گذاشتمش اینجا تا شما هم بخونید .

بابک جان سلام خيلی وقته که دلم ميخواد باهات حرف بزنم ولی از اونجايي که هميشه حرف زدنهای من و تو به جايي نرسيده ايندفعه تصميم گرفتم برات بنويسم شايد اينجوری به نتيجه برسيم .

نمی دونم چرا  همه چيز رو فراموش کردی اينکه يک روزی من و تو باهم دوست بوديم و همديگر رو دوست داشتيم اينکه قرار بود همديگر رو خوشبخت کنيم و من با هزار اميد وآرزو پای سفره عقد اومدم هميشه دلم ميخواست که در همه حال پشت هم باشيم و برای زندگيمون هزاران آرزوی رنگی داشتم همون طور که الان برای پسرمون هزار تا آرزو دارم .

خيلی حرفهاست که روی دلم سنگينی ميکنه بارها بهت گفتم يک زن به اميد زندگی بهتر به اميد داشتن يک تکيه گاه ازدواج می کنه متاسفانه در اين مدت سه سال هيچ وقت اين احساس رو نداشتم هميشه درست توی موقعيتهای حساس منو تنها گذاشتی مريضی مامانم ، بارداريم ، کمردردهام 

تو منو زمانهايی ميخوای که مرتب وشاد و سرزنده باشم . به خودت  اين حق رو ميدی که در لحظاتی که عصبانی هستی دادبزنی واين رو حق مسلم خودت در برابر همه از من تا تمام اعضاء خانوادت ميدونی .

من خسته ام خيلی خسته ام احساس نا امنی و ضعف می کنم و تو باورش نداری و به هيچ چيزش فکر نمی کنی بارها بهت گفتم که توی دوران بارداری زنها حساس هستند من خودم از وضع ظاهرم ناراحتم و تو عوض دلداری دادن همش به من سر کوفت ميزنی که چرا چاق شدی اگه واقعا بچه نميخواستی همون هفته های اول می گفتی تا سقطش کنم .

موضوع اينه که تو هر چيزی رو آسون و راحت ميخوای حتی حاضر نيستی يک ذره به خودت سختی بدی خيلی چيزها رو نمی دونی و نمی خوای هم بدونی نمی دونی که الان من هزارتا فکر دارم سلامتی بچه ، آينده اش ، مخارجش، تربيتش و به اينها فکر ميکنم و تو متوجه هيچکدومش نيستی شايدم اشکال از منه اين که هميشه مسئوليت همه چيز رو خودم به عهده گرفتم.

بارها به من گفتی شام نپز خونه رو تميز نکن چون بعدش سر من منت ميگذاری ولی معنای زندگی مشترک این نیست (بماند که حالا که اینکار ها رو نمیکنم به من میگه تو زن نیستی )  فکر می کنی خونه يک مکانی برا ی حموم رفتن و خوردن و تلويزيون تماشا کردن درست عين آدمهای مجرد .

لذت يک شام دونفره ، لذت دور هم بودن خيلی بيشتر از زحمتشه به شرط اينکه هميشه يک نفر به همه چيزش فکر نکنه و احساس نکنه تنهاست .

هزار بار غصه خوردم هزار بار گريه کردم هزار بار فکر کردم که بهت چطوری اينها رو حالی کنم ولی نتونستم .

حالا وضعيت فرق ميکنه من دلم نميخواد بچم يکی مثل من و تو بشه دلم نميخواد توی يک محيط پرتنش و عصبی بزرگ شه من دلم ميخواد از بدنيا اومدنش از بزرگ کردنش لذت ببرم ولی الان مدتهاست که طعم اين هارو فراموش کردم من عاشق بچه بودم ولی حالا همش وحشت دارم .

تو خودت هم نمی فهمی که با گفتن چند حرف چطور دل منو ميشکنی با گفتن اين که اگه چاق شدی نيا خونه چرا امروز دستت مو داره؟  و يا اينکه جلوی ديگران منو با شوخيهات کوچيک می کنی . باور کن تحمل اين شرايط برای من سخته.

گاهی فکر می کنم برای تو خيلی چيزها زود بود داشتن زن،  وجود بچه شايد همه اين ها از حماقت من بوده ولی حالا چيزهايي که اتفاق افتاده .

روی حرفهای من فکر کن خواهش می کنم اين دفعه فکر کن و مثل هميشه بهش نخند و شوخی نگير باور کن داره روز بروز بدتر ميشه فاصله من و تو از هم دورتر ميشه و از همه بدتر الان يک بچه وجود داره من نميتونم و اصلا توانش رو ندارم که همه مسئوليتهاش رو به عهده بگيرم.

بايد يک فکر اساسی کرد اون جمله مسخره باید  بسوزی و بسازی رو هم نگو که مال آدمی مثل من نيست من نه حاضر به سوختنم نه می خوام که يک موجود ديگه به خاطر حماقتهای من و تو بسوزه .

 

پینوشت : روژان عزیز سلام اول از همه از وقتی که برای من میگذاری و منو راهنمایی میکنی خیلی ممنونم تمام حرفهای تو درسته ولی همه اینها زمانی جواب میده که اساس زندگی مشکل نداشته باشه به قول خودت حرمتها شکته نشده باشه متاسفانه این حرمتها خیلی وقته از بین رفته علاوه براون من خیلی خسته ام شاید هیچکس احساس الان منو درک نکنه شاید از دید خیلی ها مسائل خیلی بزرگ میشن و فاجعه نیستن ولی واقعیت زندگی من اینه که دیگه تحمل ایستادن ندارم شاید به آخرای خط رسیدم و هنوز یک کوچولو تا تهش مونده ولی خسته ام .

از زمان بارداریم تا حالا خیلی نیاز داشتم تا درک بشم ولی هیچکس نبود بارها فقط دلم برای خودم سوخت همین اون زمان که همه دوستام که همزمان با هم باردار بودیم تو اوج لذت بودن من تنها و غمگین بودم ولی نمی نوشتم بدترین زمان رو گذروندم بارها با اضطراب شدید از خواب میپریدم و صدای قلب عزیز دلم رو از توی شکمم میشنیدم یاد ندارم توی اون زمان محبتی از بابک دیده باشم حتی وقتی عزیز دلم توی دلم ورجه وورجه میکرد واز بیرون هم میشد دید به بابک اشاره میکردم بیا ببین با عصبانیت داد میزد ولم کن

حالا فکر میکنی من برای همچین رابطه ای میتونستم کاری بکنم شاید هم میتونستم ولی الان دیگه توانش رو ندارم خودمم هم قبول دارم ضعیفم فقط خدا میتونه به من کمک کنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20  توسط لولی   |