تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش - زندگی من 11

بعد از اون روز سه ماه طول کشید تا من با خودم کنار اومدم و بابک با خانواده اش اومدن خواستگاری البته در این زمان دو بار بینمون بهم خورد ولی هر بار بابک میگفت هر چی تو میگی و برمیگشت منم نه میتونستم رابطه رو به طور کامل قطع کنم و نه میتونستم قبول کنم تا با هم ازدواج کنیم .

علت اصلی مخالفت من چند تا چیز بود اولیش مسائل مالی بود که بابک بهم گفت مادر و پدرم گفتن برات خونه میخریم عروسی هم که اونها برامون میگیرن من هم کار میکنم و درس میخونم پس این مسئله حل میشه  .

دومیش درس بابک بود چون من مخالف درس خوندن بودم فکر میکردم درس خوندن یک زمان کامل میخواد تازه قرار باشه همزمان کار هم بکنی .

سومین علتش که شاید مهمترینش بود ولی من بهش خیلی بها ندادم این بود که احساس میکردم بابک بچه است و هنوز وقت ازدواجش نیست با اینکه همسن بودیم و اونموقع هر دو 27 سال داشتیم ولی بابک هنوز بچه بود

این نکته خیلی مهمه و اصلا به سن و سال ربطی نداره چون دقیقا برادر هم 27 سالگی ازدواج کرد ولی خیلی پخته تر بود به نظر من بابک پختگی یک مرد رو نداشت همون جور که احساس میکنم الان هم بعد از 6 سال و پدر شدن هنوز بچه است و خیلی مشکلات ما از همون نشات میگیره .

دیروز داشتم به حرفای اونموقعش فکر میکردم بهم میگفت میخوام بالاترین مهریه رو داشته باشی تا هیچ وقت زندگیمون بهم نخوره میگفت تو در هر صورت صلاحیتت از من بیشتره میخوام توی عقد نامه بنویسم که در صورتیکه بچه دار بشیم و خدایی نکرده جدا شدیم حضانت بچه باتو باشه ،  بهش میگفتم اینها رو نمیخوام حق طلاق رو بهم بده میگفت نه  ، من میخوام یک کاری کنم زندگیمون محکم شه این چه حرفیه میزنی مرد اگر اینو از دست بده که دیگه نمیشه بهش گفت مرد در عین حال بابام عمرا قبول کنه .

یک روز نشستم با خواهرم ژاله صحبت کردم بهم گفت چرا اینقدر مرددی این تو رو خیلی دوست داره اگر مشکلت مسائل مالی خوب عقد کن تادرسش تموم شه  پدر ومادرش هم که قول دادن کمکش کنن تازه اگر هم کمک نکنن تو خودت به راحتی میتونی خونه بخری یا اجاره کنی ( با رسمی شدنم بهم وام تعلق میگرفت که از اون طریق میتونستم خونه بگیرم)  تو حالا میخوای دوسال صبر کنی تا کسی با موقعیت دوسال بعد بابک بیاد خوب این دوسال رو باخودش باش .

پیش خودم گفتم هیچ کس تا به حال منو این شکلی دوست نداشته هر چقدرهم پول مهم باشه جای عشق و علاقه رو نمیگیره از طرفی به علت همون بیماری که قبلا گفته بودم فکر کردم شاید بعدها موقعیت های زیادی رو از دست بدم درصورتیکه بابک نه تنها براش مهم نیست که قول داده بهم کمک هم میکنم ، شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنم که اینجوری منو برای خودم بخواد .

دلیل دیگه اش هم عدم اعتماد بنفسم بود قبلا هم گفته بودم مدام مامانم میگفت دیر شد و باید زودتر ازدواج کنید فکر کردم من دیگه 27 سالمه و باید زودتر اقدام کنم علاوه براون خواهرم هم دیر ازدواج کرد و بعد از ازدواجش به سختی بچه دار شد در واقع تا اون زمان هنوز بچه دار نشده بودن و قرار بود که برای بچه دارشدن IVF  کنن پیش خودم فکر کردم اگر قراره صبر کنم ممکنه بعدها با همچین مشکلاتی هم مواجه شم پس بهتره بیشتر فکر کنم و بابک رو با وجود بعضی نقایصش قبول کنم .

حالا که فکر میکنم میبینم تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم این بود که روزی بابک نسبت به من اینقدر سرد بشه و در واقع به من بی محلی کنه همه مشکلات قابل حله غیراز این ،  از همه مهمتر من هیچ وقت به این فکر نکردم چرا بابک با پدر و مادرش رابطه خوبی نداره پیش خودم میگفتم حتما مشکل از اونهاست ، در حالیکه در هر صورت این مسئله خیلی مهمه حالا توی قسمتهای بعدی میگم اتفاقاتی افتاد تا من بیشتر به این برسم که تقصیر از خانواده اشه نه خودش . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط لولی   |