تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش - داستان من 10

سلام دوستان عزیز این مدت هم سرم خیلی شلوغ بود هم ایلیا چند روز مریض بود و سر کار نیومدم هر چند که به جز چند تا از دوستان عزیزم خیلی هم کسی دلش واسم تنگ نشده بود.

بگذریم دوست دارم داستانم رو ادامه بدم حداقل این جوری یک خورده سبک میشم از این به بعد کامنت های دوستان هم جواب میدم فکر میکنم این شکلی یک خورده بی ادبیه کسی زحمت بکشه نظر بده ولی من جواب ندم .

به اونجا رسیدیم که بابک داشت درس میخوند برای کنکور کارشناسی و منم مشغول کارهای خودم بودم تا اینکه شب تولد من رسید اون شب با بابک رفتیم شام بیرون دوستش و پسرعموشم اومده بودن بعد شام برام کیک خریدن و بهم کادو دادن البته بابک گفت من کادوت رو بعدا میدم .

همون شب توی ماشین دوستش،  آروم بهم گفت مامانم از ماجرای دوستی ما با خبر شده و به خواهرم گفته اگر دوستش داره با احساسات دختر مردم بازی نکنه بیاد بریم براش خواستگاری (اون زمان بابک با مامانش حرف نمیزد)  یک خورده جا خوردم چون در مورد دوستی با بابک هیچ وقت اینجوری فکر نکرده بودم آروم گفتم حالا باشه بعدا صحبت میکنیم .

فرداش زنگ زد بهم گفت رو پیشنهاد من فکر کردی بهش گفتم تو تازه میخوای درس بخونی پس اندازت هم فقط پولی که ماه به ماه توی بانک مسکن میگذاری تا از روش وام بگیری و خونه بخری پس عملا از لحاظ مالی وقت ازدواجت نیست از طرفی درس خوندن خودش انرژی زیاد میبره که با ازدواج جور در نمیاد پس بهتره که راجع به این مسئله فکر نکنی .

طبق معمول این جور وقتها فقط سکوت میکرد و بعدش وانمود میکرد که انگار نشنیده گفت خیلی خوب حالا بیا بریم برات کادو بخرم . باهم رفتیم بیرون گفت بیا بریم کریم خان میخوام برات طلا بخرم از من که نه نمیخوام و از اون اصرار تا اینکه رفتیم ، طلاهای کریم خان هم که میدونید خیلی گرونه هر کاری کرد قبول نکردم

بعدش رفتیم توی پارک نشستیم بازم ازم خواستگاری کرد بهش گفتم من سختی زیاد کشیدم دیگه برام بسته دلم میخواد ازدواجم آسون باشه فکر اون موقعم  این بود که نمی خوام از لحاظ مالی سختی بکشم در حالیکه تنها چیزی که بعدها خیلی هم مهم نبود همین مسئله بود بازم سکوت کرد .

بعدش گفت کادوت رو نخریدم بیا بریم محله خودمون طلا فروشیهای اونجا باانصاف ترن رفتیم برام یک انگشتر خیلی نازک ولی خیلی خوشگل خرید خودشم دستم کرد نمی دونستم چی بگم فقط خندیدم و ازش تشکر کردم .

اون انگشتر رو خیلی دوست داشتم هنوز که هنوزه برام یک خاطره شیرینه هر چند که بعدها وقتی بهش میگفتم این انگشتر رو میشناسی میگفت نه یادم نمیاد ولی برای من خیلی باارزش بود وهست تا قبل از عروسیمون با وجود اینکه خیلی باریک بود ولی همیشه دستم بود .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط لولی   |