|
|
|
||||
|
این روزها خیلی فکرم مشغوله یک عادتی دارم ، توی اوج مشکلات سکوت میکنم و به کسی چیزی نمیگم ولی بعد که یک کم آروم تر شدم ماجرا رو تعریف میکنم الان توی اون وضعیتم برام خیلی دعا کنید دعا کنید تا خدا صبرم رو زیاد کنه . امروز زندگی ثنا رو میخوندم یاد خودم افتادم نمی دونم همه مردها اینطورین یا شانس ما این شکلیه بابک هم توی موقعیت حساس عوض اینکه آدم رو آروم کنه اوضاع رو بدتر بهم میریزه قصه ثنا منو یاد یک خاطره انداخت . سر یک ماجرایی که بعدا براتون میگم یک مشکل خیلی کوچیک برای ایلیا پیش اومده بود که ما مجبور شدیم چند بار ازش آزمایش خون بگیریم بچم اونموقع فقط سه ماه داشت یادمه دکترش بهم گفته بود باید چند ساعت شیر نخوره راس ساعت 7:30 صبح هم آزمایشگاه باشه و قبلش یک ساعت به حالت افقی بخوابه چون باید هورموناش اندازه گیری بشه بماند که چه قدر اضطراب داشتم چون ایلیا خیلی شکمو بود و نمیشد 5 ساعت گشنه اش نگه داشت اون شب ساعت رو کوک کردم که بهش شیر بدم و درست 5 ساعت گشنه نگهش داشتم با اضطراب همه کارها رو کردم و رفتیم آزمایشگاه . هر دکتری هم یک آزمایشگاه معرفی میکنه و میگه حتما برید اونجا ، آزمایشگاهی که رفتیم مسئول خونگیریش اصلا بلد نبود از بچه خون بگیره من بیرون اطاق خونگیری بودم و بابک دست ایلیا رو گرفته بود یک ربع بچه گریه میکرد و اون هنوز نتونسته بود رگ بچه رو پیدا کنه پشت در اطاق گریه میکردم دیدم طاقتم تموم شد رفتم توی اطاق گفتم "تموم نشد؟" که بابک جلوی اون همه آدم و اون یارو خونگیره سر من نعره زد "برای چی اومدی تو برو بیرون" آروم رفتم بیرون و گریه کردم وقتی ایلیا رو آوردنش رنگش عین گچ بود فوری براش شیر درست کردم که تمام شیر رو روی من برگردوند الهی قربونش برم از بس ترسیده بود . اون زمان فکر میکردم راست میگه خوب من نباید توی اطاق میرفتم ولی حالا که بهش فکر میکنم گریه ام میگیره مواقعی که نیاز به آرامش داشتم بابک همیشه با فریاد منو حمایت میکرد. اوج مشکلات ما بعد از بدنیا اومدن ایلیا شد زمانی که من خیلی شکننده و افسرده شده بودم ودلم حمایت میخواست و اون عوض حمایت منو تخریب میکرد بعد از بدنیا اومدن ایلیا دوتا خاطره خیلی تلخ دارم که هنوز با بیاد آوردنش قلبم میگیره . دلم میخواد داستانم رو ادامه بدم به خاطر تخلیه خودم شاید اول اون دوتا خاطره رو بگم شایدم همین طوری ادامه بدم تا بهش برسم فقط امروز از خوندن وبلاگ ثنا دلم خیلی گرفت و یاد خودم افتادم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:2 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||