تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش -

از صبح هی میخوام بنویسم هی میگم ولش کن بعد از تعطیلات همه از خوشیهاشون مینویسن من چی باید بنویسم ؟

هفته اول عیدخوب بود و من فکر میکردم خدا رو شکر بابک تغییر کرد هفته دوم بعد از دوسال رفتیم مسافرت شیراز ، باید بگم از همون لحظه اول شروع شد بازم داد زدنها بازم تکرار و تکرار و تکرار خاطرات گذشته

نمی خوام وارد جزئیاتش بشم فقط اینو بگم موقع برگشتن توی هواپیما اشکم همین طوری میومد تصور برگشت به خونه و تکرار اون زندگی برام رنج آور بود احساس خفگی شدید میکردم .

روز دوازدهم بعد از یکسال مادر وخواهرم میخواستن بیان خونه ما درست لحظه آخر بابک شروع به دعوا کرد باید بگم دیگه آدم قبل نیستم به جرات میگم تحملم به صفر رسیده . بعد از اینکه اونها رفتن طبق معمول همیشه بابک وانمود کرد هیچ اتفاقی نیافتاده ، روشش برام جالبه داد میزنه بعدش انگار نه انگار ، فکر نکنید از کارش پشیمون میشه اصلا و ابدا میشینه برای خودش کانال تلویزیون عوض میکنه برای خودش غذا درست میکنه نتیجه اش من کوهی از آتشفشان میشم و در نهایت اون چیزی که نباید اتفاق بیافته میشه .

یکدفعه توی وبلاگ رویا عزیزم خوندم که ضربه به سر باعث میشه کاملا تعادلت رو از دست بدی باور کنید توهینهای بابک همین شکلیه من در مقابلش دوحالت دارم یا فرو میدمش که میره ته قلبم میشینه یا در مقابلش داد میکشم هردو بی نتیجه اس و من همچنان در همون حلقه بی انتهام .

دیشب تا صبح فکر کردم چرا نمی تونم از این حلقه بیرون بیام ؟ بابک رو دوست دارم ؟ بهش عادت کردم ؟ میترسم ؟ ترس از چی ؟ ترس از آینده ؟ ترس از سرنوشت یک بچه که پناهگاهی جز تو نداره؟ ترس از تنهایی ؟ ترس از انجام خدایی نکرده گناه؟ ترس از اینکه من مقصرم و من خودم زندگیم رو خراب کردم ؟

میترسم از روزی که خشم و نفرتم به مرز جنون برسه اونوقت نه تنها مادر خوبی نیستم بلکه انسان خوبی هم نیستم .

بارها به خودم گفتم من مقصرم چرا نمی تونم اون روشی که همه بهم پیشنهاد میکنن رو انجام بدم ؟ چرا نمی تونم در مقابل توهیناش هیچ در نظرش بگیرم و در جوابش لبخند بزنم تا شاید اینجوری بفهمه ؟ چرا نمی تونم از خودم و زندگیم و ایلیا لذت ببرم ، بدون وجود اون ؟

احساس خیلی بدی دارم مدام احساس دوگانه سراغم میاد یک زمان به خودم میگم آروم باش تو واکنش هر آدم طبیعی رو میکنی یک زمانی به خودم میگم نه تو هم داره کم کم کنترلت رو از دست میدی گاهی فکر میکنم میتونم از پس همه مشکلات به تنهایی بربیام گاهی خودمو یک بچه بی پناه میبینم .

تا صبح به ایلیا نگاه کردم ده بار به خودم قول دادم که فقط پناهگاه این بچه باشم خودمو به خاطر اون حفظ کنم ، هزار بار از خدا پرسیدم چرا به من بچه دادی ؟ من که لیاقت نداشتم مصلحت این بچه چی بود ؟

چند بار پدرم رو صدا کردم ، شنیده بودم دعای کسانی که مرحوم شدن بیشتر اجابت میشه صداش کردم و ازش خواستم برام دعا کنه دعا کنه که خدا بهم صبر و آرامش بده .

خدایا صدامو میشنوی من بنده بدی هستم من قدر نعمتهای تو رو نمی دونم ولی بهت التماس میکنم کمکم کن منو تنها نگذار به خاطر اون طفل معصوم جوابم رو بده .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:29  توسط لولی   |