|
|
|
||||
|
دیروز رفته بودیم تولد اونقدر ایلیا آقا بود که تمام مهمونها ازش تعریف میکردن خیلی آروم و خوش اخلاقه فقط یک کم شیطونه
خیلی وقتها به خودم میگم این بچه نه به من رفته نه به باباش خدا از سر لطفش چه پسر خوبی بهم داده دیروز با تعریفهای بچه ها بیشتر این مسئله برام روشن شد و بیشتر شاکر خدا شدم . موقع برگشتن به بابک گفتم بابک این بچه واقعا خوبه اگر خدایی نکرده بچه بدی بشه تقصیر من و توهه ما خیلی در مقابلش مسئولیم جواب منو با سکوت داد . اینم چند تا عکس از تولد دیروز
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوسال پیش نزدیک بدنیا اومدن ایلیا یک روز نشستم تمام حرفامو برای بابک نوشتم و دادم بهش طبق معمول هیج نتیجه ای نگرفتم و بهم خندید دیروز اتفاقی پیداش کردم گذاشتمش اینجا تا شما هم بخونید . بابک جان سلام خيلی وقته که دلم ميخواد باهات حرف بزنم ولی از اونجايي که هميشه حرف زدنهای من و تو به جايي نرسيده ايندفعه تصميم گرفتم برات بنويسم شايد اينجوری به نتيجه برسيم . نمی دونم چرا همه چيز رو فراموش کردی اينکه يک روزی من و تو باهم دوست بوديم و همديگر رو دوست داشتيم اينکه قرار بود همديگر رو خوشبخت کنيم و من با هزار اميد وآرزو پای سفره عقد اومدم هميشه دلم ميخواست که در همه حال پشت هم باشيم و برای زندگيمون هزاران آرزوی رنگی داشتم همون طور که الان برای پسرمون هزار تا آرزو دارم . خيلی حرفهاست که روی دلم سنگينی ميکنه بارها بهت گفتم يک زن به اميد زندگی بهتر به اميد داشتن يک تکيه گاه ازدواج می کنه متاسفانه در اين مدت سه سال هيچ وقت اين احساس رو نداشتم هميشه درست توی موقعيتهای حساس منو تنها گذاشتی مريضی مامانم ، بارداريم ، کمردردهام تو منو زمانهايی ميخوای که مرتب وشاد و سرزنده باشم . به خودت اين حق رو ميدی که در لحظاتی که عصبانی هستی دادبزنی واين رو حق مسلم خودت در برابر همه از من تا تمام اعضاء خانوادت ميدونی . من خسته ام خيلی خسته ام احساس نا امنی و ضعف می کنم و تو باورش نداری و به هيچ چيزش فکر نمی کنی بارها بهت گفتم که توی دوران بارداری زنها حساس هستند من خودم از وضع ظاهرم ناراحتم و تو عوض دلداری دادن همش به من سر کوفت ميزنی که چرا چاق شدی اگه واقعا بچه نميخواستی همون هفته های اول می گفتی تا سقطش کنم . موضوع اينه که تو هر چيزی رو آسون و راحت ميخوای حتی حاضر نيستی يک ذره به خودت سختی بدی خيلی چيزها رو نمی دونی و نمی خوای هم بدونی نمی دونی که الان من هزارتا فکر دارم سلامتی بچه ، آينده اش ، مخارجش، تربيتش و به اينها فکر ميکنم و تو متوجه هيچکدومش نيستی شايدم اشکال از منه اين که هميشه مسئوليت همه چيز رو خودم به عهده گرفتم. بارها به من گفتی شام نپز خونه رو تميز نکن چون بعدش سر من منت ميگذاری ولی معنای زندگی مشترک این نیست (بماند که حالا که اینکار ها رو نمیکنم به من میگه تو زن نیستی ) فکر می کنی خونه يک مکانی برا ی حموم رفتن و خوردن و تلويزيون تماشا کردن درست عين آدمهای مجرد . لذت يک شام دونفره ، لذت دور هم بودن خيلی بيشتر از زحمتشه به شرط اينکه هميشه يک نفر به همه چيزش فکر نکنه و احساس نکنه تنهاست . هزار بار غصه خوردم هزار بار گريه کردم هزار بار فکر کردم که بهت چطوری اينها رو حالی کنم ولی نتونستم . حالا وضعيت فرق ميکنه من دلم نميخواد بچم يکی مثل من و تو بشه دلم نميخواد توی يک محيط پرتنش و عصبی بزرگ شه من دلم ميخواد از بدنيا اومدنش از بزرگ کردنش لذت ببرم ولی الان مدتهاست که طعم اين هارو فراموش کردم من عاشق بچه بودم ولی حالا همش وحشت دارم . تو خودت هم نمی فهمی که با گفتن چند حرف چطور دل منو ميشکنی با گفتن اين که اگه چاق شدی نيا خونه چرا امروز دستت مو داره؟ و يا اينکه جلوی ديگران منو با شوخيهات کوچيک می کنی . باور کن تحمل اين شرايط برای من سخته. گاهی فکر می کنم برای تو خيلی چيزها زود بود داشتن زن، وجود بچه شايد همه اين ها از حماقت من بوده ولی حالا چيزهايي که اتفاق افتاده . روی حرفهای من فکر کن خواهش می کنم اين دفعه فکر کن و مثل هميشه بهش نخند و شوخی نگير باور کن داره روز بروز بدتر ميشه فاصله من و تو از هم دورتر ميشه و از همه بدتر الان يک بچه وجود داره من نميتونم و اصلا توانش رو ندارم که همه مسئوليتهاش رو به عهده بگيرم. بايد يک فکر اساسی کرد اون جمله مسخره باید بسوزی و بسازی رو هم نگو که مال آدمی مثل من نيست من نه حاضر به سوختنم نه می خوام که يک موجود ديگه به خاطر حماقتهای من و تو بسوزه .
پینوشت : روژان عزیز سلام اول از همه از وقتی که برای من میگذاری و منو راهنمایی میکنی خیلی ممنونم تمام حرفهای تو درسته ولی همه اینها زمانی جواب میده که اساس زندگی مشکل نداشته باشه به قول خودت حرمتها شکته نشده باشه متاسفانه این حرمتها خیلی وقته از بین رفته علاوه براون من خیلی خسته ام شاید هیچکس احساس الان منو درک نکنه شاید از دید خیلی ها مسائل خیلی بزرگ میشن و فاجعه نیستن ولی واقعیت زندگی من اینه که دیگه تحمل ایستادن ندارم شاید به آخرای خط رسیدم و هنوز یک کوچولو تا تهش مونده ولی خسته ام . از زمان بارداریم تا حالا خیلی نیاز داشتم تا درک بشم ولی هیچکس نبود بارها فقط دلم برای خودم سوخت همین اون زمان که همه دوستام که همزمان با هم باردار بودیم تو اوج لذت بودن من تنها و غمگین بودم ولی نمی نوشتم بدترین زمان رو گذروندم بارها با اضطراب شدید از خواب میپریدم و صدای قلب عزیز دلم رو از توی شکمم میشنیدم یاد ندارم توی اون زمان محبتی از بابک دیده باشم حتی وقتی عزیز دلم توی دلم ورجه وورجه میکرد واز بیرون هم میشد دید به بابک اشاره میکردم بیا ببین با عصبانیت داد میزد ولم کن حالا فکر میکنی من برای همچین رابطه ای میتونستم کاری بکنم شاید هم میتونستم ولی الان دیگه توانش رو ندارم خودمم هم قبول دارم ضعیفم فقط خدا میتونه به من کمک کنه .
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعد از اون روز سه ماه طول کشید تا من با خودم کنار اومدم و بابک با خانواده اش اومدن خواستگاری البته در این زمان دو بار بینمون بهم خورد ولی هر بار بابک میگفت هر چی تو میگی و برمیگشت منم نه میتونستم رابطه رو به طور کامل قطع کنم و نه میتونستم قبول کنم تا با هم ازدواج کنیم . علت اصلی مخالفت من چند تا چیز بود اولیش مسائل مالی بود که بابک بهم گفت مادر و پدرم گفتن برات خونه میخریم عروسی هم که اونها برامون میگیرن من هم کار میکنم و درس میخونم پس این مسئله حل میشه . دومیش درس بابک بود چون من مخالف درس خوندن بودم فکر میکردم درس خوندن یک زمان کامل میخواد تازه قرار باشه همزمان کار هم بکنی . سومین علتش که شاید مهمترینش بود ولی من بهش خیلی بها ندادم این بود که احساس میکردم بابک بچه است و هنوز وقت ازدواجش نیست با اینکه همسن بودیم و اونموقع هر دو 27 سال داشتیم ولی بابک هنوز بچه بود این نکته خیلی مهمه و اصلا به سن و سال ربطی نداره چون دقیقا برادر هم 27 سالگی ازدواج کرد ولی خیلی پخته تر بود به نظر من بابک پختگی یک مرد رو نداشت همون جور که احساس میکنم الان هم بعد از 6 سال و پدر شدن هنوز بچه است و خیلی مشکلات ما از همون نشات میگیره . دیروز داشتم به حرفای اونموقعش فکر میکردم بهم میگفت میخوام بالاترین مهریه رو داشته باشی تا هیچ وقت زندگیمون بهم نخوره میگفت تو در هر صورت صلاحیتت از من بیشتره میخوام توی عقد نامه بنویسم که در صورتیکه بچه دار بشیم و خدایی نکرده جدا شدیم حضانت بچه باتو باشه ، بهش میگفتم اینها رو نمیخوام حق طلاق رو بهم بده میگفت نه ، من میخوام یک کاری کنم زندگیمون محکم شه این چه حرفیه میزنی مرد اگر اینو از دست بده که دیگه نمیشه بهش گفت مرد در عین حال بابام عمرا قبول کنه . یک روز نشستم با خواهرم ژاله صحبت کردم بهم گفت چرا اینقدر مرددی این تو رو خیلی دوست داره اگر مشکلت مسائل مالی خوب عقد کن تادرسش تموم شه پدر ومادرش هم که قول دادن کمکش کنن تازه اگر هم کمک نکنن تو خودت به راحتی میتونی خونه بخری یا اجاره کنی ( با رسمی شدنم بهم وام تعلق میگرفت که از اون طریق میتونستم خونه بگیرم) تو حالا میخوای دوسال صبر کنی تا کسی با موقعیت دوسال بعد بابک بیاد خوب این دوسال رو باخودش باش . پیش خودم گفتم هیچ کس تا به حال منو این شکلی دوست نداشته هر چقدرهم پول مهم باشه جای عشق و علاقه رو نمیگیره از طرفی به علت همون بیماری که قبلا گفته بودم فکر کردم شاید بعدها موقعیت های زیادی رو از دست بدم درصورتیکه بابک نه تنها براش مهم نیست که قول داده بهم کمک هم میکنم ، شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنم که اینجوری منو برای خودم بخواد . دلیل دیگه اش هم عدم اعتماد بنفسم بود قبلا هم گفته بودم مدام مامانم میگفت دیر شد و باید زودتر ازدواج کنید فکر کردم من دیگه 27 سالمه و باید زودتر اقدام کنم علاوه براون خواهرم هم دیر ازدواج کرد و بعد از ازدواجش به سختی بچه دار شد در واقع تا اون زمان هنوز بچه دار نشده بودن و قرار بود که برای بچه دارشدن IVF کنن پیش خودم فکر کردم اگر قراره صبر کنم ممکنه بعدها با همچین مشکلاتی هم مواجه شم پس بهتره بیشتر فکر کنم و بابک رو با وجود بعضی نقایصش قبول کنم . حالا که فکر میکنم میبینم تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم این بود که روزی بابک نسبت به من اینقدر سرد بشه و در واقع به من بی محلی کنه همه مشکلات قابل حله غیراز این ، از همه مهمتر من هیچ وقت به این فکر نکردم چرا بابک با پدر و مادرش رابطه خوبی نداره پیش خودم میگفتم حتما مشکل از اونهاست ، در حالیکه در هر صورت این مسئله خیلی مهمه حالا توی قسمتهای بعدی میگم اتفاقاتی افتاد تا من بیشتر به این برسم که تقصیر از خانواده اشه نه خودش .
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:30 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان عزیز این مدت هم سرم خیلی شلوغ بود هم ایلیا چند روز مریض بود و سر کار نیومدم هر چند که به جز چند تا از دوستان عزیزم خیلی هم کسی دلش واسم تنگ نشده بود. بگذریم دوست دارم داستانم رو ادامه بدم حداقل این جوری یک خورده سبک میشم از این به بعد کامنت های دوستان هم جواب میدم فکر میکنم این شکلی یک خورده بی ادبیه کسی زحمت بکشه نظر بده ولی من جواب ندم . به اونجا رسیدیم که بابک داشت درس میخوند برای کنکور کارشناسی و منم مشغول کارهای خودم بودم تا اینکه شب تولد من رسید اون شب با بابک رفتیم شام بیرون دوستش و پسرعموشم اومده بودن بعد شام برام کیک خریدن و بهم کادو دادن البته بابک گفت من کادوت رو بعدا میدم . همون شب توی ماشین دوستش، آروم بهم گفت مامانم از ماجرای دوستی ما با خبر شده و به خواهرم گفته اگر دوستش داره با احساسات دختر مردم بازی نکنه بیاد بریم براش خواستگاری (اون زمان بابک با مامانش حرف نمیزد) یک خورده جا خوردم چون در مورد دوستی با بابک هیچ وقت اینجوری فکر نکرده بودم آروم گفتم حالا باشه بعدا صحبت میکنیم . فرداش زنگ زد بهم گفت رو پیشنهاد من فکر کردی بهش گفتم تو تازه میخوای درس بخونی پس اندازت هم فقط پولی که ماه به ماه توی بانک مسکن میگذاری تا از روش وام بگیری و خونه بخری پس عملا از لحاظ مالی وقت ازدواجت نیست از طرفی درس خوندن خودش انرژی زیاد میبره که با ازدواج جور در نمیاد پس بهتره که راجع به این مسئله فکر نکنی . طبق معمول این جور وقتها فقط سکوت میکرد و بعدش وانمود میکرد که انگار نشنیده گفت خیلی خوب حالا بیا بریم برات کادو بخرم . باهم رفتیم بیرون گفت بیا بریم کریم خان میخوام برات طلا بخرم از من که نه نمیخوام و از اون اصرار تا اینکه رفتیم ، طلاهای کریم خان هم که میدونید خیلی گرونه هر کاری کرد قبول نکردم بعدش رفتیم توی پارک نشستیم بازم ازم خواستگاری کرد بهش گفتم من سختی زیاد کشیدم دیگه برام بسته دلم میخواد ازدواجم آسون باشه فکر اون موقعم این بود که نمی خوام از لحاظ مالی سختی بکشم در حالیکه تنها چیزی که بعدها خیلی هم مهم نبود همین مسئله بود بازم سکوت کرد . بعدش گفت کادوت رو نخریدم بیا بریم محله خودمون طلا فروشیهای اونجا باانصاف ترن رفتیم برام یک انگشتر خیلی نازک ولی خیلی خوشگل خرید خودشم دستم کرد نمی دونستم چی بگم فقط خندیدم و ازش تشکر کردم . اون انگشتر رو خیلی دوست داشتم هنوز که هنوزه برام یک خاطره شیرینه هر چند که بعدها وقتی بهش میگفتم این انگشتر رو میشناسی میگفت نه یادم نمیاد ولی برای من خیلی باارزش بود وهست تا قبل از عروسیمون با وجود اینکه خیلی باریک بود ولی همیشه دستم بود .
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:23 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||