تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش
 

سال نو همگی مبارک امروز اینقدر کار سرم ریختن که وقت نکردم بیام بنویسم این پست رو نوشتم تا پست قبلی که خیلی غمگین بود رو بپوشونه

 امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه و خداوند به همه ما آرامش و عشق رو  هدیه بده

سر سال تحویل ما رو فراموش نکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:44  توسط لولی   | 

خیلی از دوستان عزیزم از اوضاع و احوال الانم پرسیدن زندگی من توی یک حالت سینوسیه به قول رویا جون توی یک لوپ افتادم که به راحتی ازش بیرون نمیام اشتباه محضه که فکر کنم بابک تغییری میکنه

یا باید ازش جدا شم یا باید تحمل کنم البته اینم بگم من از اون دست زنها نیستم که در مقابل فریادهای بابک کوتاه بیام و بشینم گریه کنم خیلی هاشو رد میکنم ولی خیلی هاشم تحمل نمیکنم و جوابش رو میدم .

اون روزی که داستانم رو شروع کردم در مرز طلاق بودم یعنی رفتیم برای طلاق توافقی فقط سر بند آخرش حضانت بچه توافق نکردیم و بابک از دادگاه اومد بیرون بعد از اونهم پنج شب خونه نیومد تمام همتم رو جمع کردم که روی پای خودم باشم و طلاق رو تجربه کنم باید اعتراف کنم خیلی خیلی سخت بود بیشتر از حجم کاراش احساس تنهاییش بد بود میدونم وجود یا عدم وجودش یکسانه ولی تصور اینکه یک بچه رو به تنهایی نگه داری و تربیت کنی خیلی سخته شاید هنوز به مرحله آخر نرسیدم که قید همه چی رو بزنم و بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم .

بعد پنج شب بابک با سه تا از همکارهای اداره اش و  یک دسته گل اومد خونه که مثلا ماجرا تموم بشه همکاراش از نکوهش طلاق میگفتن و اینکه عرش خدا میلرزه .سکوت کردم نمی دونم باید جواب سه تا مرد پنجاه ساله رو که تا حالا ندیده بودم چی میدادم فقط گفتم شرط من اینه بیاد پیش مشاور بابک هم طبق معمول اینجور وقتها فقط سکوت کرد.

از اون روز به بعد اوضاع ما همون سینوسی بود سعی میکرد موقعی که عصبانی میشه بعد چند تا داد یک یکساعت بره بییرون تا همه چی تموم شه .

دلم میخواد این بار نظر تون رو بگید من کم طاقتم یا واقعا تحملش سخته ؟

 دو چیز بیشتر ازهمه منو آزار میده اول اینکه منو تحقیر میکنه میدونید چه جوری ؟ با ایراد از لباس و مو و ظاهر من

دوم ایلیا رو در مقابل من قرار میده به عنوان نمونه  ماجرای دیشب رو تعریف میکنم.

به خاطر اینکه دست از ایرادهاش برداره دیروز رفتم آرایشگاه از ساعت 2 تا 6:30 معطل شدم ازش خواستم موهامو کوتاه و رنگ کنه آرایشگاه درست و حسابی هم رفتم 65000 تومان بابت همین دوتا کار ازم گرفتن  بدو بدو اومدم خونه به بابک گفته بودم ایلیا رواز مهد بگیره ببره خونه مادرش ساعت 7:30 رسیدم خونه فوری دوش گرفتم کارهای ایلیا رو کردم که بابک زنگ زد ایلیا گریه میکنه خوابش میاد گفتم زود بیارش خونه وقتی اومد ایلیا خواب بود بهش گفتم آروم لباساش رو در بیاریم که بیدار شد شروع کرد به گریه

 یک بلوز داره که گردنش یک کم تنگه اون تنش بود موقعی که داشتم در میاوردم کله اش گیر کرد یک چیز کاملا طبیعی که هرروز پیش میاد یکهو بابک شروع کرد به داد زدن و فحش دادن به من که چرا اینجوری از تنش در میاری اولش گفتم این بلوزش همین جوریه همیشه توی سرش گیر میکنه داد زد غلط میکنی اینو تنش میکنی که عصبانی شدم گفتم درست حرف بزن این دادهای تو بیشتر از کله لباس روی این بچه اثر داره .

اصولا توی موقعیت حساس اوضاع رو بدتر میکنه من خودم نسبت به ایلیا حساس هستم نعره های اون باعث میشه دست و پام رو گم کنم از طرفی احساس تحقیر شدن میکنم وقتی میخواد نشون بده ایلیا براش خیلی مهمه و من حق ندارم حتی لباس بچه رو بکشم نمی دونم میفهمید یا نه؟ بچه رو در مقابل من قرار میده (حالا توی ادامه داستانم مینویسم که چند بار این کار رو کرده ).

بعدشم یکهو بلند خندید که " قیافه شو ببین بیچاره رفته موهاشو چه جوری کرده" بیشتر از هر چیزی از این تحقیراش بدم میاد جدا میگم به کل دارم اعتماد بنفسم رو از دست میدم.

منم عصبانی شدم و شروع کردم به داد زدن بلند شد رفت از خونه بیرون مثل همه زنها نشستم وگریه کردم این همه وقت و پول رو حروم کردم آخرش هم این شد صد بار رفتم جلوی آینه خودمو دیدم به خودم گفتم راست میگه خیلی بد شده  امروز اومدم توی اداره همه گفتن موهاتو ببینیم گفتم زشت شده نمی خوام وقتی به اصرار نشون دادم همه گفتن خیلی خوشگل شدی و بهت میاد .

حالا کار ندارم بهم میاد یا نه  مسئله اینه که وسط دعوا همیشه با این روش منو کوچیک و حقیر میکنه

خیلی خسته ام خدا به داد عید برسه میدونم از الان جهنمه بابت هر جا رفتن نعره میزنه و ....

اینم از اوضاع الانم که میخواستید خیلی دلم میخواد نظرتون رو بدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط لولی   | 

اون زمان بابک خیلی ناز مو میکشید جوری که خیلی وقتها خودم هم تعجب میکردم یک پسر عمو داشت که خیلی باهاش صمیمی بود یادمه یکبار گفت پسرعموم گفته لاله از تو خیلی سر تره هم از نظر ظاهری و هم از نظر شخصیتی خیلی دختر مهربون و خانمیه و با خیلی دخترها فرق میکنه من همیشه در جوابش سکوت میکردم میگفت هر کدوم از دوستام تو رو دیدن همه این مطلب رو تایید کردن .

توی محیط کار جدیدم بود که با بازار بورس آشنا شدم کم کم شروع کردم به خرید و فروش سهام احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه مدام صفحه رو بالا و پایین میکردم ،یکسری اطلاعات در مورد سهامها از طریق دوستم پیدا میکردم و مدام خرید و فروش میکردم توی این ماجرا هم کلی سود کردم بماند که مملکت ما حساب و کتاب نداره و در آخر باسادگی تمام سرمایه امو از دست دادم ولی اون زمان خیلی خوب بود احساس اعتماد بنفس میکردم . بابک از این کارهای من بدش میامد مدام میگفت دختر ندیدم توی این خطها باشه ولی من این کار رو خیلی دوست داشتم .

یادمه یکبار توی شرکت بودم که بابک بهم زنگ زد گفت تا  الان سر کاری ؟ گفتم آره طبق معمول همیشه ،یکهو عصبانی شد و گفت باید در اون شرکت رو بست که تا این ساعت بازه و تو توش میتونی کار کنی گفتم داری حرف غیر منطقی میزنی و گوشی رو گذاشتم و یک ربع بعد راه افتادم بیام خونه درست دم تاکسی هایی که هرروز سوار میشدم بابک رو دیدم نمی دونم چه جوری مسافت خونه تا اونجا رو یک ربع اومده بود گفت تو رو خدا ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم به خدا هر بار گوشی رو میگذاری فکر میکنم بار آخره که میبینمت .

به همین ترتیب دوستی ما میگذشت تا اینکه یک روز بهم گفت می خوام یک چیزی نشونت بدم یک نامه بود ، وقتی نامه رو خوندم فهمیدم نامه مادرش به بابکه میدونستم بابک با پدر و مادرش رابطه خوبی نداره ، توی اون نامه فهمیدم که بابک به خاطر لجبازی با پدرش درسش رو ول کرده روز اولی که دیدمش بهم گفت رشته اش عمرانه و درمورد اینکه لیسانسه یا فوق دیپلمه حرفی نزد فهمیدم درسش رو ول کرده و مدرک فوق دیپلم گرفته و حالا مامانش ازش خواهش کرده بود دوباره درس بخونه .

باناراحتی گفتم چرا این کار رو کردی؟ گفت نمی دونم شاید لجبازی ولی الان میخوام دوباره درس بخونم و هرشب درس میخونم تا توی کنکور قبول شم ، میدونستم که با پدر و مادرش رابطه خوبی نداره و حتی با اونها حرفم نمیزنه ولی میگذاشتم به حساب اینکه اونها بابک رو درک نمیکنن و بهش گیر میدن .

یک اشتباه بزرگ که همین جا بهش اعتراف میکنم خامها و آقایونی که اینجا رو میخونید و ازدواج نکردید بدونید که هر کی رابطه خوبی با پدر و مادرش نداشته باشه صد در صد بعدها باشما هم رابطه خوبی نداره

همه ما به هم نیاز داریم ما نمی تونیم یک جزیره بکشیم دورمون و رابطه نداشته باشیم چه اونها مقصر باشن چه خود طرف فرقی نمیکنه مهم اینه که رابطه ناسالم گذشته روی زندگی جدید شما اثر میگذاره .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:0  توسط لولی   | 

موضوعی رو که امروز میخوام مطرح کنم تا حالا به هیچ کس جز یکی از دوستان عزیزم که فکر کنم هنوزم وبلاگم رو میخونه نگفتم نوشتنش خیلی برام سخت بود ولی حالا که شروع کردم باید صادقانه همه چی رو بگم .

همون طور که میدونید برای استخدام رسمی توی یک موسسه دولتی، باید یکسری آزمایش انجام داد من به عنوان کارمند رسمی – آزمایشی استخدام شدم تا بعد از انجام این آزمایشات و همین طورگذشت 2 سال در صورت رضایت روسا کارمند رسمی بشم .

از جمله این آزمایشات عکس از ستون فقرات بود خوش و خرم رفتم انجام دادم ولی وقتی جواب عکس رو دیدم خشکم زد یکسری اصطلاحات پزشکی توش نوشته شده بود فوری به شوهر خواهرم زنگ زدم گفت بهتره با یک ارتوپد مشورت کنی رفتم پیش یک دکتر ارتوپد ، یکسری آزمایش جدید به همراه یک عکس از لگن برام نوشت جواب همشون رو گرفتم باور کردنی نبود جواب آزمایشات و عکسها نشون میداد  یک نوع بیماری رماتیسمی خیلی نادر دارم .

دنیا توی سرم خراب شد پس این کمردردها برای همین بود یادمه یک شب تا صبح گریه کردم از خدا پرسیدم چرا؟ چرا ؟خدایا بسم نبود ؟ دکتر بهم توصیه کرد که باید با یک متخصص روماتولوژی مشورت کنم خودم هزار جا توی اینترنت سرچ کردم نمی دونم میدونید یا نه بیماریهای رماتیسمی درمان ندارن فقط با دارو میشه کنترلشون کرد باید با درداشون زندگی کرد همین، توی تمام کتابها نوشته شده بود بهترین درمان شنا و نرمشه .

از اون طرف محل کارم این مسئله رو فهمیده بودن و بهم میگفتن طبق قانون استخدامی ،شما منع استخدام دارید خدایا یعنی اگر کسی توی این مملکت یک مشکلی داشت عوض کمک بهش باید قابلیتهای دیگه اش هم ازش بگیرن .

یادمه یک پزشک معتمد داشتیم که دور از جون شما قدر خرم نمی فهمید یک روز منو صدا زد و آئین نامه رو نشونم داد و هی بالا و پایین کرد نمی دونم کار خدا بود که یک جاش نوشته بود این بیماری در صورت پیشرفت زیاد منع استخدام داره گفت باشه توی این دوسال آزمایشی ازت تعهد میگیرم اگر پیشرفت نکرد تاییدت میکنم وگرنه بعد دوسال باید بری چاره ای جز قبول کردن نداشتم .

این مسئله خیلی روم اثر گذاشت  به خودم گفتم حتما شنا یاد میگیرم و نمیگذارم پیشرفت کنه رفتم یک معلم خصوصی شنا گرفتم و هفته ای دو روز شنا میکردم اگر از آسمون سنگم میامد شنام ترک نمیشد و این مسئله تا قبل از باردارشدنم ادامه داشت یعنی 3سال ونیم هفته ای دوبار خودم رو ملزم کردم شنا کنم .

توی دلم غمی اومده بود این مشکل علاوه بر رنج جسمی رنج روحی هم داشت به خودم گفتم حتما حتما با هر کسی بخوام ازدواج کنم قبلش این مسئله رو میگم فکر اینکه چطور باید به مرد زندگیت اینو بگی سخت بود فکر اینکه شاید در آینده خیلی از تواناییهامو از دست بدم آزارم میداد .

به مرور به دردها و این مسئله عادت کردم اون زمان با بابک دوست بودم یادمه یکبار زنگ زد و گفت چرا صدات گرفته ؟ گفتم هیچی پدر یکی از دوستام فوت کرده خیلی گریه کردم بیماریم رو تا زمانی که ارتباطمون جدی نشده بود بهش نگفتم اون زمان که ازم خواستگاری کرد همه چی رو حتی عوارض بعدیش رو مفصل گفتم و اینکه شاید نتونم خیلی از کارای خونه رو انجام بدم بهم گفت " اصلاو ابدا برام مهم نیست حتی اگر میگفتی نازا هم هستی مهم نبود تو اینقدر برام عزیزی که این هیچه نگران کار خونه ام نباش خودم کمکت میکنم ."

اینم چون در همین زمینه است بگم یادمه قبل از عقدمون بهش گفتم دلم می خواد هر دومون بریم آزمایش ایدز و هپاتیت بدیم به سختی قبول کرد گفت " میترسم یکی از ما داشته باشیم من دلم میخواد اگر بمیرم هم با تو بمیرم ، به هیج عنوان دلم نمی خواد تو رو از دست بدم ."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط لولی   | 

توی اوج ناراحتیهام بودم یک روز اتفاقی رفتم توی چت روم همین طوری داشتم میگشتم تا اینکه یک PM اومد بعد از سلام و احوال پرسی در کمال ناباوری برام نوشت که هم محلی خودمونه برام خیلی جالب بود توی این دنیای به این بزرگی کسی از دوقدم اونورتر خونمون برام PM  بده .

خوب یادمه بعد از ظهر روز جمعه ماه رمضان سال 1381 بود اون سال ماه رمضان آذر بود و من روزه بودم ،به همین سادگی بابک وارد زندگی من شد .

بعد اون روز هر بار وارد چت میشدم سریع بهم پیغام میداد بعد یک مدت ازم خواست تا همدیگر رو ببینیم بهش گفتم بگذاره بعد از ماه رمضون اونم قبول کرد بعد از ماه رمضون گفت الوعده وفا بیا همدیگر رو ببینیم بهش گفتم بگذار اول تلفنی صحبت کنیم تلفنش رو داد چند بار هم تلفنی حرف زدیم صدای فوق العاده قشنگی داشت .

تا اینکه بلاخره قرار گذاشتیم همدیگر رو ببینیم قرارمون توی کافی شاپ هتل هما بود یکسری مشخصات از خودش داده بود و از قبل دم در هتل وایساده بود .

سر ساعت رفتم سر قرار برخلاف صدای مردونه اش یک صورت خیلی معصوم و بچه گانه داشت طوری که اصلا معلوم نبود همسن منه خیلی لاغر بود وقتی دیدمش خندیدم و بهش گفتم چقدر لاغری یاد فیلم محمد رسول ا... افتادم که تمام آدماش کش اومدن از بس تلویزیون تکرارش کرده .

حرفای ما همش خنده و شوخی بود از همون اول ماجرای مسعود رو براش تعریف کردم بهش گفتم دیگه دلم نمی خواد عاشق بشم و اگر دوست داره  فقط برای همدیگه دوستای خوبی باشیم ادامه بدیم اونم قبول کرد .

الحق هم همینطور بود یک پسر پاک و ساده و درعین حال بامرام ، میگم با مرام چون خیلی رفتاراش فردینی بود و خیلی وقتها ازکاراش خنده ام میگرفت خیلی دست ودل باز بود فقط کافی بود دم یک مغازه وایسم فوری میگفت بیا بریم بخریم .

ولی من یک جور دیگه بزرگ شده بودم همیشه عادت کرده بودم دستم توی جیب خودم باشم بهم نخندید ولی عارم میامد کسی برام این شکلی خرج کنه همین باعث شد این حس مسئولیت به مرور ازش گرفته بشه  ومن همین الانم هر خریدی برای خودم رو خودم میکنم .

رابطه خیلی معمولی با هم داشتیم تازه استخدام شده بودم وبعد از ظهرها تا ساعت 9 شب کار میکردم یادمه بدو بدو از سر کار میرفت خونشون دوش میگرفت میامد دم شرکت دنبالم بعد باهم برمیگشتیم خونه چون خونه شون خیلی نزدیک به خونه ما بود .

زمان گذشت و عید82  اومد یادمه عیدی برام یک سرویس نقره خرید از تعجب موندم که چرا این کار رو کرده گفت همین جوری خریدم .

یک دوست داشت که خیلی باهاش صمیمی بود و اکثرا با اون میرفتیم بیرون خیلی پسر خوبی بود ولی از اون زرنگها بود همیشه بابک خرج میکرد و اون یکبارهم دست توی جیبش نمی کرد اوایل برام بی اهمیت بود ولی به مرور نسبت بهش حساس شدم (همین آدم باعث خیلی از دعواهای بعدیمون شد ).

زمان میگذشت و ظاهرا اون روز بروز بهم علاقه پیدا میکرد این مردها موجودات عجیبی هستن چون من نسبت بهش بی تفاوت بودم و همیشه به چشم یک دوست ساده میدمش عاشق من شده بود جالب اینجاست که از اول هم باهاش در این زمینه صحبت کرده بودم .

توی وبلاگ قدیمیم نوشتم روز انتخابات شورای شهر بود ژولی به فعالیتهای س ی ا س ی خیلی علاقه داشت به زور به من یک لیست داد گفت برو به اینها رای بده ، به بابک گفتم این گیر داده برم رای بدم بیا با هم بریم .

رفتیم یک مدرسه نزدیک خونمون اونجا یکی از همسایه هاشون ما رو دید کلی خندیدیم گفت الان میره به بابام میگه یادمه اون روز  باد خیلی تندی میامد موهای من اونموقع خیلی بلند بود یکهو موهام رو از زیر روسری باد برد توی دهنش و  با هم خندیدیم، بعدها بهم گفت اون روز خیلی خوشگل شده بودی این اتفاق باعث شد عاشقت بشم .

خیلی خنده داره حالا که بهش فکر میکنم هم گریه ام میگیره هم خنده ، گریه ام میگیره از اون لحاظ که این همه احساس چی شد ؟ خنده ام میگیره از کار خدا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:50  توسط لولی   | 

نوشتن خاطرات گذشته جرات میخواد شاید خیلیهاتون بگید عجب اتفاقاتی ولی اگر زندگیهای خیلیهامون رو به واقع بگردی پره از خاطرات ریز و درشت پره از حماقت و سادگی و زودباوری در مقابلش کسب تجربه اس چیزی که آسون بدست نمیاد.

کاشکی اینهایی که مینویسم تجربه بشه برای اونایی که میخونن این چند روز یادآوری بعضی خاطرات آزارم داد ولی مفیدم بود حالا خیلی بهتر میتونم ریشه خیلی از رفتارها و اشتباهاتم رو پیدا کنم از این به بعد وارد قسمت اصلی زندگیم میشم .

همون طور که گفتم من خیلی آدم مستقلی بودم چون زمونه باعث شده بود روی پای خودم باشم به این مسئله افتخارمیکردم و میکنم ولی برعکس اونچه همه فکر میکنن آدمی که توی سختی بزرگ میشه درسته خودساخته میشه ولی یکجایی کم میاره از درون میشکنه .

یکی ازعیبهایی که بابک بهم میگیره اینه  "تو لطافت زنانه نداری " بعضی وقتها فکر میکنم راست میگه سختیها باعث شد من به جای یک زن با هزار عشوه و ناز اونجوری که مرد ایرانی میپسنده تبدیل به یک زن خودساخته بشم یا بهتر بگم یک مرد بشم .

گاهی وقتا خواهر کوچیکه بابک رو که میبینم دلم برای خودم میسوزه با هزار ناز و عشوه دانشگاه میره و همه قربونت برم قربونت برم بهش میگن شهریشو پرداخت میکنن و اون عوض درس خوندن دنبال فلان مانتو و فلان کفشه شاید اگر منم کسی رو داشتم که نازمو میکشید کسی رو داشتم که قربون صدقه ام میرفت الان اعتماد بنفس بهتری داشتم .

نمی دونم میتونم منظورم رو خوب بیان کنم یا نه؟ نمی خوام تقصیر رو به گردن بزرگترها یا حتی شرایط بندازم قسمت من این بود من باید با همین قسمت و با توجه به چیزهایی که دارم خودم رو بالابکشم و میکشم ولی همیشه مستقل بودن خوب نیست .

مرد ایرانی نمیخواد زنش از خودش بالاتر باشه حالا ما هی شعار بدیم و بگیم من زیر بارش نمیرم اینی که وجود داره همینه ما داریم اینجا زندگی میکنیم و شرایطمون همینه مرد ایرانی میخواد بهش تکیه کنن نه اینکه زنش از همه چی سر دربیاره منم منم کنه نمی دونم شایدم اشتباه میکنم .

بعد از ماجرای این چند نفر از همه چی خسته و دلزده بودم دوستام میگفتن داری خودتو اذیت میکنی یارو زن و بچه داره میره خیانت میکنه مسعود که نسبت به تو تعهدی نداشت این پسره هم که خوب بیچاره باید خدا بهش رحم کنه خدا رو شکر کن که این ماجراها به خیر و خوشی گذشت میتونست بدتر از این باشه راستم میگفتن شاید میتونست بدترم باشه .

اوضاع اقتصادی شرکت خوب نبود و من تصمیم گرفتم کارمو عوض کنم چند تا رزومه دادم و توی امتحان استخدامی یکی از موسسات دولتی خیلی خوب هم شرکت کردم یادمه امتحانش صبح جمعه بود ،صبح زود هی گفتم ولش کن پارتی بازیه نمیرم بعد گفتم حالا میرم ببینم چی میشه .

امتحان توی دبیرستان البرز بود و خیلی شرکت کننده داشت امتحانش هم همش از درسای دانشگاه بود که من همشون رو یادم رفته بود ولی از اونجایی که  "خدا گر زحکمت بندد دری زرحمت گشاید در دیگری "  توی امتحان قبول شدم و بعد از مصاحبه و گزینش و هزار تا دنگ و فنگ استخدام شدم ،همیشه بابت این مسئله خدا رو شکر میکنم چون از نظر مالی نقطه عطفی توی زندگیم بود .

از اون شرکت امدم بیرون و وارد محل کار جدیدم شدم ولی شرکت قبلی ازم خواست تا به صورت ساعتی باهاشون همکاری کنم ،قبول کردم از صبح تا ۹ شب کار میکردم عاشق کار بودم کار باعث میشد همه چی رو فراموش کنم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:17  توسط لولی   | 

زندگی عجب بازیهایی داره حتما براتون اتفاق افتاده که بگید "دنیا برعکس اون چیزی که فکر میکنید خیلی کوچیکه" واقعا هم همینطوره .

یک آقایی بعضی از روزها میامد شرکت ما کار اصلیش اونجا نبود  ولی بطور خصوصی با شرکت ما هم همکاری میکرد اسم این آقا رو به اختصار مینویسم چون میترسم با دادن بعضی مشخصاتش یک موقع کسی پیداش کنه . آقای "س"

یک روز خیلی اتفاقی شنیدم که توی همون شرکتی کار میکنه که مسعود کار میکنه قلبم وایساد تا چند روز فکر میکردم چه جوری باهاش حرف بزنم تا بتونم  از حال و احوال مسعود باخبر بشم ، یک روز همه جراتم رو جمع کردم و ازش پرسیدم شخصی به این نام میشناسین؟  گفت بله همکار منه چطور مگه ؟ گفتم هیچی همین جوری ولی خودش تا ته قضیه رو خوند پرسیدم حالش خوبه ؟ گفت آره خیلی هم خوبه من و اون یک مدت آلمان بودیم قلبم وایساد هیچی نگفتم ولی اون همه چی رو فهمید اون روزها اونقدر درب و داغون بودم که حدسش چیز سختی نبود.

یک روز اومد بهم گفت عصری بیا با هم بیرون تا کمی صحبت کنیم رفتیم با هم یک کافی شاپ یک خورده با هم حرف زد بعد گفت من حدس میزنم تو دوستش داری ، یک خورده از ماجرا رو براش تعریف کردم .

بهم گفت نمی خوام ناراحتت کنم ولی مسعود این اواخر توی آلمان با یک خانمی دوست شده بود یک روز برای خرید میرن فروشگاه ولی خوب نمی تونن آلمانی صحبت کنن تا اینکه یک خانم ایرانی میاد و کمکش میکنه خانمه طلاق گرفته بود و یک دختر هم داشت از اون به بعد اونها با هم دوست میشن .

با شنیدن این حرفها به پهنای صورتم اشک ریختم هنوزم نمی تونم باور کنم نمی دونم راست گفت یا دروغ ؟ولی میشد حدس زد چون دقیقا از همون زمان مسعود عوض شده بود و بلاتکلیفیش هم معلوم شد شاید اون خانم قرار بود نردبونی براش بشه تا از طریق اون بره آلمان .

دنیا جلوی نظرم تیره شد بلند شدم تا از کافی شاپ بیام بیرون آروم دستمو گرفت سکوت کردم و هیچی نگفتم همین طوری باهاش حرکت میکردم تا اینکه جلوی یک خونه وایساد بهم گفت اینجا خونه منه بیا بریم تو تازه متوجه شدم چی به چی شد با عصبانیت بهش گفتم برای خودم متاسفم اون چیزی که تو فکر میکنی من نیستم و به سرعت رفتم .

حالم از هر چی مرده بهم خورد موجوداتی که نمی دونم خدا چه جوری خلقشون کرده اون شب تا صبح گریه کردم صبح با قیافه داغون رفتم شرکت .

آقای س یک روزهای خاصی بعد از ظهر ها میامد ولی اون روز از کله صبح اومده بود نشسته بود تا دیدمش رومو برگردوندم گفت خواهش میکنم بیا با هم بریم بیرون می خوام باهات صحبت کنم .

رفتیم بیرون برای اولین بار گریه یک مرد رو دیدم گریه میکرد و میگفت به خدا من اون چیزی که تو فکر کردی نیستم من مادرم رو خیلی زود از دست دادم و پدر و دو برادر دیگه ام شهرستانن اینجا کسی رو ندارم جز یک مادر بزرگ من همیشه روی پای خودم بودم بعد از فوت مادرم پدرم ازدواج کرد و من از همون موقع اومدم تهران به خدا دلم نمی خواست دیشب ناراحتت کنم من هیچ وقت یک خواهر مهربون نداشتم خواهش میکنم منو ببخش دیشب تا صبح نخوابیدم .

هاج و واج نگاش کردم گفتم نمیدونم چی بگم برگشتیم شرکت بعد از اون ماجرا بازم برام درد دل کرد میگفت از خانواده خیلی معروفین که جز نوادگان قاجار حساب میشن میگفت دانشجوی فوق لیسانس بوده ولی به دلیل فعالیتهای  س ی ا س ی اخراج شده اینهاشو راست میگفت .

یک روز اومد بهم گفت من قصدم ازدواجه میخوام برای اینکه بهت نشون بدم جمعه با مادربزرگم بیام خونتون جا خوردم گفتم آخه ما که همو خوب نمیشناسیم  گفت باشه اینجوری با هم بیشتر آشنا میشیم ، با برادرم صحبت کردم قرار بود عصری بیان خونمون ، ظهر روز جمعه تماس گرفت گفت نتونستم مادر بزرگمو راضی کنم بیاد  خونتون ببخشید .

توی تمام عمرم آدمی به دیوانگیش ندیدم امیدوارم هم که نبینم خوشحالم این کارش باعث شد زود بشناسمش و ماجرا همون موقع تموم شد.

نمی دونم فکر کنم بیمار روانی بود آدمی که گریه میکرد و دنبال ترحم بود در عین حال کاملا معلوم بود که یک آدم هرزه است باورتون نمیشه چه قیافه معصومی داشت اگر این اتفاقها نیافتاده بود شاید هیج وقت همچین تصوری ازش پیدا نمیکردم نمی دونم این خواستگاری دیگه چی بود؟ شاید میخواست منو گول بزنه

در مورد مسعود نمی دونم راست گفت یا دروغ ؟ ولی هر چی بود زود شرشو کم کرد و دیگه شرکت ما هم نیومد .

این سه مورد باعث شد تا همون یک ذره اعتماد بنفسم هم از دست بدم کلا از هر چی ازدواج بود زده شدم.

یکی چرتکه مینداخت  یکی سر کار میگذاشت درمورد اینم که هیچی نگم بهتره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:18  توسط لولی   | 

بعد از ماجرای علیرضا با اولین عشق زندگیم آشنا شدم "مسعود" ، مسعود فوق العاده پسر مهربون و خوب و دست و دل بازی بود انگار همه چیزهایی که برای من خیلی با ارزش بود توی اون جمع شده بود یک پسر سبزه و باادب دانشگاه شریف درس خونده بود و عین خودم از دوران دانشجوییش کار میکرد فوق العاده باسواد بود ، توی یک شرکت خیلی عالی کار میکرد درآمد خیلی خوبی داشت و همون زمان برای خودش ماشین خریده بود از من سه سال بزرگتر بود خانواده اش هم خیلی شبیه خانواده من بودن .

در ابتدا من و اون با هم دوست شدیم ولی کم کم بهش علاقه مند شدم ظاهرا اونم منو دوست داشت روزهای خوبی بود یادمه یک آقایی هفته یکبار میامد شرکت ما و برامون فیلم میاورد ، من هم برای اون فیلم برمی داشتم هم برای خودم روزهای خوبی داشتیم تا اینکه یک روز ( این ماجرا مال سال 81 )  بهم گفت از طرف شرکت باید سه ماه بره آلمان دلم میخواد منتظر من بمونی .

جا خوردم نمی دونستم چی بگم دلم براش خیلی تنگ میشد ولی به روی خودم نیاوردم بهش قول دادم که منتظرش هستم اون رفت و من روزی چند بار ایمیلم رو چک میکردم ،  بارها باهم تلفنی صحبت کردیم اونم دلش برای من خیلی تنگ شده بود و مدام این مسئله رو میگفت یادمه رفتم آتلیه و یک عکس خیلی خوشگل از خودم انداختم و براش فرستادم خودش میگفت صبح به صبح بعد از روشن کردن کامپیوترم اولین کارم اینه که بیام عکس تو رو ببینم . شب تولدم اولین نفری که بهم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت اون بود نمی دونید توی این سه ماه چقدر روزشماری میکردم تا برگرده.

نزدیک به اومدنش شده بود احساس میکردم به نسبت قبل یک مقدار سردتر شده ولی به خودم دلداری میدادم چیزی نیست و به زودی این دوری تموم میشه .

سه ماه تموم شد و برگشت ولی انگار یک آدم دیگه برگشت نمی دونستم چی شده تا اینکه یک روز بهم گفت تو دختر فوق العاده مهربون و خوبی هستی ولی من هنوز تکلیف خودم رو نمی دونم نمی دونم میخوام اینجا باشم یا برم آلمان دلم نمی خواد تو رو ناراحت کنم ولی بهتره رابطه ما تموم شه .

خرد شدم ، شکستم باورم نمیشد هاج و واج نگاش کردم یادمه بعدش خیلی گریه کردم شب و روز گریه میکردم و از خدا میخواستم برگرده شبها التماس خدا میکردم توی زندگیم بدترین شکست عاطفی بود.

تا اینکه یک روز بهم زنگ زد و گفت بیا با هم بریم بیرون حرفی از گذشته نزد منم هیچی نگفتم  بعدش هم چند بار خیلی معمولی تلفنی صحبت کردیم ، یک روز توی شرکت ایمیلش رو دیدم نوشته بود "متاسفم مطمئنم بهتر از من لیاقت توست این بار نمی تونم حتی رو در رو بهت بگم فقط خداحافظ ."

از خدا آرزوی مرگ میکردم همش میگفتم خدایا جواب دعای من این بود می خواستم برگرده ولی نه اینجوری بدترین و سخت ترین روزهای عاطفیم بود مدتها غمگین بودم ولی کم کم فراموش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:33  توسط لولی   | 

یادآوری خاطرات باعث میشه خیلی بهتر مشکلات الانم رو تحلیل کنم من معتقدم توی یک زندگی زناشویی هر دوطرف مقصرن ولی درصد تقصیرات متفاوته .

اکثر زندگیها درصد بیشتر  اشتباهات مربوط به آقایونه ولی نمیشه گفت خانم هم در بوجوداومدن این مشکلات بی تقصیر بوده همه ما وقتی وارد زندگی مشترک میشیم ازدو فرهنگ متفاوت اومدیم و به نظر من نمیشه گفت یکی گذشته کاملا تیره داشته و یکی  گذشته عالی به هر حال علت خیلی از رفتارهای الان ما به گذشته مربوط میشه فقط شهامت میخواد، شهامت اعتراف .

حوادث رو با تاریخ مینویسم تا خوندنش راحت تر باشه آذر ماه 79  وارد یک شرکت خیلی خوب شدم و کارم رو شروع کردم اونجا رو خیلی دوست داشتم چون محیطش خیلی صمیمی و آروم بود دقیقا آذر 79 هم خواهرم ازدواج کرد و تا کار شوهرش درست بشه ایران بودن.

توی دوران دانشجویی چند تا خواستگار داشتم که هیچ کدوم جدی نشدن تا اینکه یکی از همکارام یک نفر رو بهم معرفی کرد "علیرضا "

اون پسر خوب از خانواده خوب بود فوق لیسانس مکانیک بود درآمد خوب و کار خوبی داشت از خودش خونه داشت منتها دوتا اشکال داشت یکی اینکه خیلی زشت بود دوم اینکه یک مقدار خسیس بود .

چند بار باهم بیرون رفتیم اونم به ظاهر از من خیلی خوشش اومده بود چند ماهی گذشت وقرار برای مجلس مهر برون گذاشتن .

وای که چقدر از این مراسم بدم میاد بهش چند بار گفتم خواهر وبرادرم خودشون با هم توافق کردن و این جلسه براشون بیشتر فرمالیته بوده بیا ما هم خودمون توافق کنیم گفت نه من حوصله بحث ندارم بگذار بعهده بزرگترها بیا من و تو اون روز با هم بریم سینما پدر و مادرم میان با خانواده  تو صحبت کنن و  توافق کنن آخر سر ما مثل عروس و داماد برسیم .

رفتیم با هم سینما و برای شام برگشتیم خونه ما دیدم که هنوز دارن با هم بحث میکنن  پدرشون اعتقادی به مهر نداشتن و از اونور هم خواهرم میگفت تنها چیزی که در ایران برای حمایت زن وجود داره همینه وقتی قانونی وجود نداره پس همین چیز به ظاهر غلط رو باید داشت پدرش اعتقاد داشت مهریه باید در توان مرد باشه طوری که بتونه پرداخت کنه وهی روی این مطلب اصرار داشت تا اینکه آخر سر خواهرم میگه باشه اگر نظر شما اینه خوب سه دانگ از آپارتمانش رو به عنوان مهر به نام لاله کنه، بعد از شنیدن این مسئله دیدم اخمهای علیرضا رفت توی هم آخر سر هم خواهرم گفت من دیگه بحثی نمیکنم هر جور لاله خودش دوست داره اگر دوست داره همون 14 سکه که شما میگید رو قبول کنه ما حرفی نداریم اونهام شامشون رو خوردن و رفتن .

حالا فهمیدم که چرا میخواست من توی مجلس نباشم حالم از این فرهنگ ایرانی بهم میخوره یک بوم و دوهوا هم میخوان مدرن و امروزی باشن هم اون افکار پوسیده قدیمیشون رو حفظ کنن .

بعد ازاین ماجرا خواهرم بهم گفت به نظر من این پسر به درد تو نمی خوره شاید محاسن زیادی داشته باشه ولی علاوه بر دونکته ای که قبلا هم میدونستی این هم اضافه کن که از الان مسائل رو انداخته گردن باباش میتونست همین بحث رو خیلی منطقی با خودت بکنه و خودش تو رو راضی کنه نه اینکه به ما و باباش محول کنه و بحث رو بکشونه به این حرفها .

بعد از اون روز دیگه زنگ نزد آقایی که تا دو روز قبل خودش رو عاشق نشون میداد تموم شد درسته که از اول به عنوان خواستگار بود ولی ما چند ماه باهم بودیم و توی این مدت هم بهم ابراز علاقه میکرد تا چند وقت خیلی ناراحت بودم ولی بعدش دیگه بهش فکر نکردم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:42  توسط لولی   | 

سلام دوستان خوبم خیلی خیلی از کامنت های پر مهرتون ممنون این روزها شرایط روحی خوبی ندارم ولی نوشتن برعکس اون چیزی که فکر میکردم فکرم رو از مشکلات الانم خالی کرد و منو به گذشته ها برد بگذریم بقیه ماجرا ....

من وارد دانشگاه آزاد شدم خوب خودتون میدونید محیط اونجا چه جوریه همه دخترها آرایش کرده و اکثرا پولدار من یک دختر ساده بودم که هم درس میخوندم هم کار میکردم یادمه اون زمان تقریبا تمام دوستام دوست پسر داشتن ولی من نداشتم خدا وکیلی کسی هم برای دوستی سراغم نیومد این بود که کم کم احساس کردم حتما من یک موردی دارم چرا هیچکس سراغ من نمیاد؟

 یک روز که داشتم با دوستم درد دل میکردم بهم گفت لاله تو دیگه کی هستی بابا قیافه تو خیلی تابلوهه خوب هر کی تو رو ببینه یک درصد هم حدس نمیزنه تو اهل دوستی باشی برای ازدواجم خوب اکثر پسرهای اینجا اهلش نیستن غصه چی رو میخوری ؟

دوران دانشجویی گذشت و بلافاصله بعد از اتمام درسم توی یک شرکت خصوصی خوب کار پیدا کردم همیشه عاشق کار بودم و دلم میخواست بعد از فوق دیپلمم کار کنم و دیگه ادامه تحصیل ندم به خودم میگفتم مدرک توی ایران ارزش نداره ولی به اصرار خواهر بزرگم کنکور شرکت کردم و لیسانسمو گرفتم البته الان دعاش میکنم .

این وسط خیلی مسائل مختلف اتفاق افتاد که نمی خوام وارد جزئیاتش بشم شاید بعدا اومدم و کاملش کردم دلم می خواد زودتر به بابک برسم برای همین ازشون فاکتور میگیرم البته باید ذهنیتهای قبلیم هم بنویسم.

یک مسئله خیلی مهم در خانواده ما بود خواهر بزرگم، دختر عموم  ،دختر عمم با اینکه هر سه تحصیل کرده و خوشگل بودن ولی هیچکدوم ازدواج نکرده بودن .

گفتم خانواده ما خانواده سنتی بودن پدرم قبل از فوتش خیلی دوست داشت عروسی خواهرم رو ببینه ولی قسمت نشد مادرم هم همش این مسئله رو عنوان میکرد چرا شما شوهر نکردید؟ ای وای دیر شد .

با اینکه خواهرم هم خوشگل بود هم کار و درآمد خیلی خوبی داشت ولی خواستگاری که دلش میخواست رو نداشت توی همون زمان بود که تصمیم گرفت برای مهاجرت به کانادا اقدام کنه و موفقم شد .

مادرم از این مسئله خیلی ناراحت بود میگفت یک دختر مجرد برای چی میخواد بره؟  ولی چون همه ما مستقل بار اومده بودیم خواهرم تصمیمش رو گرفت میگفت نمیخوام اونجا زندگی کنم فقط این مملکت حساب و کتاب نداره می خوام immigration کانادا رو داشته باشم .  

یکی از خصلتهای فوق العاده اش دل و جرات زیادش بود بهش میگفتم تو چه جوری میخوای بری در حالیکه اونجا کسی رو نداریم ؟ میگفت به ایناش فکر نمیکنم باید بزرگ دید .

بلاخره خواهرم رفت و بعد از یکسال با انجام یکسری کارهای اولیه برگشت اونهایی که در این زمینه اطلاع دارن میدونن کسانی که برای مهاجرت میرن قانونا خاک کانادا رو بیش از شش ماه نباید ترک کنن اونم یک مدت موند وبعد برگشت ایران تا دوباره برگرده و البته اصلا قصدش زندگی توی کانادا نبود .

این فکر که چرا خواهرم با این همه امتیازات ازدواج نمیکنه منو مشغول کرده بود بماند که حرفهای مامانم هم بی تاثیر نبود که شاید ما عیب و ایرادی داریم .

بعد از یک مدت یک خواستگار خیلی خوب برای خواهرم اومد اونم مثل خودش پزشک بود ، آدم خوبی بود خانواده اش مثل خودمون بودن البته یک خورده سنتی تر اونها تصمیم گرفتن برن کانادا چون شوهر خواهرم پزشک عمومی بود ودلش میخواست اونجا درس بخونه یکسال طول کشید تا کار اونم درست شد و اونها با هم رفتن کانادا البته خواهرم خیلی دیر ازدواج کرد و تقریبا 36 سال داشت که ازدواج کرد .

یادم رفت بگم قبل از خواهرم برادرم ازدواج کرد با یک خانواده خوب خانمش بسیار باسیاست بود و از همون اول حسابی خودش رو تحویل میگرفت با اینکه ما پدر نداشتیم و تمامی خرج و مخارج عروسی رو برادرم خودش پرداخت میکرد اصلا از هیچ برنامه ای فاکتور نگرفت یادمه سال 77 حدود 7 میلیون تومان خرج عروسیشون شد که تماما از پس انداز خودش بود اگر یادتون باشه اون بورسیه یک جای خوب بود و بعد از اتمام درسش رفت شهرستان اونجا هم درآمد خیلی خوبی داشت .حالا میفهمم این جور دخترها همیشه موفق ترن .

بازم طولانی شد بقیه اش رو بعدا مینویسم  ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط لولی   | 

اومدم که شروع کنم می خواستم از اول زندگی و بچگیم بنویسم دیدم خیلی طول میکشه می خوام از اول آشناییم با بابک بنویسم ولی قبلش یک خورده از خودم و خانواده ام میگم البته بگم شاید هم درهم برهم بنویسم چون یکسری مطالب شاید بعدا یادم بیاد یا شمهامت گفتنش رو بعدا پیدا کنم .

به قول رویا نباید دنبال مقصر گشت هر کی تربیت نسل قبلش رو داره و در اون زمان فکر میکنه بهترین و درسترین راه همینه پس نمیشه خیلی از پدر و مادر خرده گرفت .

من در یک خانواده کاملا سنتی بدنیا اومدم یک خواهر و برادر بزرگتر از خودم داشتم و به صورت ناخواسته مامانم دوباره باردار شد اونجور که خودش میگه دلش دیگه بچه نمی خواست و حتی می خواست ما رو سقط کنه ولی پدرم میگه گناه داره حالا یک بچه دیگه هم داشته باشیم طوری نمیشه منظور از "ما" رو کسانی که وبلاگ قبلیمو میخوندن میدونن در عین ناباوری بچه آخرشون دوقلو دراومد بله بچه ای که منتظرش نبودن یکهو دوتا شد خود مامانم میگه بهم شوک زیادی وارد شد خیلی نمی خوام وارد جزئیات دوران بچگیم بشم شاید بعدها نوشتم  .

فقط نکته خیلی مهم اون دوران که اثرش هنوز هم بجا مونده  احساس گناه و پشیمونیه  ، پشیمون شدن از کاری که شاید حتی مقصرش نبودم نمی دونم شاید مسبب این احساس مادرم باشه توی تمام دوران بچگی و مدرسه هر اتفاقی میفتاد مامانم میگفت تقصیر توهه اگر توی مدرسه شیطونی میکردم اگر معلمم چیزی میگفت  یا حتی هر غریبه ای چیزی میگفت یا با خودش جر و بحثم میشد حتی اگر مثل روز روشن بود خودش مقصره میگفت شما مقصرید و همیشه باید عذر خواهی میکردم یادم نمیاد یکبار خانوادم از من دفاع کرده باشن من همیشه محکوم بودم البته پدرم کمتر اینطوری بود و یک جاهایی حامی ما بود خلاصه این شد که ناخواسته حس احساس گناه توم قوی شد.

خانواده من خیلی به درس و دانشگاه اهمیت میدادن یادمه هیچ وقت مامانم توقع کمک توی کار خونه رو از ما نداشت و همیشه به ما میگفت فقط درس بخونید ما هم بچه های درسخونی بودیم خواهر بزرگم پزشکی دانشگاه تهران خوند برادرم توی یکی از بهترین دانشگاه ها به صورت بورسیه مهندسی شیمی خوند و همه چشم امید شون به من و خواهر دوقلوم بود ما هم بچه های خوبی بودیم و خوب درس میخوندیم ولی متاسفانه سال چهارم دبیرستان که درست موقع نتیجه گیری بود پدرم بیماری سختی گرفت توی اون سال (سال 72 من ۱۷ سالم بود ) انگار از در و دیوار برامون اومد خواهر دوقلوم افتاد و به طرز وحشتناکی پاش شکست خواهر بزرگم اون زمان طرحش رو توی شهرستان میگذروند و برادرم دانشگاهش شهرستان بود مادرم هم که ازگذشته ناراحت قلبی داشت و قلبش رو عمل کرده بود اوضاع خیلی خوب نبود و من تک وتنها بودم و این باعث شد افت شدید درسی کنم.

در تاریخ 30 اردیبهشت سال ۷۳  پدرم برای همیشه رفت و این توی روحیه من خیلی اثر گذاشت اون سال دانشگاه قبول نشدم و سال بعد درعین ناباوری و توقع زیاد همه افراد خانوادم فوق دیپلم در یک دانشگاه دولتی قبول شدم نمیتونم بگم چقدر ناراحت بودم  وقتی همه همکلاسیام یک رشته خوب قبول شده بودن ولی اتفاقی بود که افتاده بود .

اینم بگم خانواده من اصلا اهل هیچ برنامه ای نبودن تفریح خانواده من فقط تلویزیون، کتاب ، روزنامه و بعضی وقتها بحثهای س ی اس ی پدرم با خواهر و برادر بزرگم بود کلا ما به چیزی جز درس فکر نمیکردیم . علاوه بر اون هممون خیلی مستقل بودیم و از اول روی پای خودمون بودیم .

بعد از اتمام فوق دیپلمم بلافاصله لیسانس قبول شدم البته دانشگاه آزاد این برای خانواده من خیلی افت داشت چون همه رشته های خوب توی یک دانشگاه خوب میخوندن راستی اینم نگفتم خواهر دوقلوم ژولی مهندسی کشاورزی توی یک دانشگاه خوب دولتی قبول شد .

پدر من یک کارمند بازنشسته بود درآمد ما از حقوق بازنشستگی پدرم و یک خونه دیگه ای که پدرم از قدیم خریده بود و اون رو اجاره داده بود میگذشت بعد از فوتش همه چی همون طوری موند و همه اختیارات دست مادرم بود و هیچکدوم توقع کمک از مادرم رو نداشتیم طوری که من همزمان هم درس میخوندم هم کار میکردم البته خدا هم خیلی کمکم کرد از طرف دانشگاه ۶۰ درصد شهریه رو به عنوان وام میدادن و بقیه اش هم خودم کار میکردم اینم بگم توی دانشگاه بچه خیلی درس خونی بودم و شاگرد دوم دانشگاه بودم .

حالا خوبه نمی خواستم از خانواده ام بنویسم این همه شد نمی خوام طولانی باشه تا خسته بشید  شاید هر روز اومدم و نوشتم فقط یک خواهش هر کی اینجا رو میخونه دلم میخواد اولا تا اونجا که میشه قضاوت نکنه دوما حتما یک اعلام وجودی بکنه شده حتی با یکدونه شکلک .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط لولی   | 

نمی دونم از اول شروع کنم؟  چه جوری شروع کنم؟  دارم به زندگی پاره پاره ام وصله میزنم نمی دونم از چی میترسم که دلم نمی خواد دهن لعنتیم رو باز کنم از قضاوت میترسم؟  از یاد آوری خاطرات ؟ از اینکه با نوشتنش متوجه بشم منم مقصرم ؟ از اینکه دلم نمی خواد کسی دلش برام بسوزه ؟ در اینکه  توی این زندگی منم مقصرم شکی ندارم به خودم هزار بار لعنت میفرستم که چرا جلوی زبونم رو نمی تونم بگیرم اگر این زبون لعنتی نبود اگر یک خورده سیاست زنونه داشتم این نمی شد بعد به خودم میگم اگر کسی جای من بود میتونست تحمل کنه چقدر این حرفای صد من یک غاز منو آزار میده

"همه مردها اینجورین تو باید سیاست داشته باشی تو باید حفظ کنی تو  تو  تو  "

میخوام داد بزنم این سیاست رو نمی خوام می خوام خودم باشم می خوام هر وقت دلم خواست گریه کنم میخوام هروقت دلم خواست حرف بزنم می خوام هروقت دلم خواست هپلی باشم

 اینقدر همه چی برام عقده شه عقده یک کلمه حرف آروم عقده یک محبت کوچیک عقده یک خواب راحت عقده یک روز بدون اضطراب

 دلم می خواد شب بخوابم و هیچ وقت صبح نشه دلم میخواد چشامو باز کنم و زمان برگرده به عقب

لاله چی شد؟ از کجا به کجا رسیدی ؟ اینقدر بی عرضه ام که جرات نوشتن ریز به ریز ندارم

دعا کنید از این طوفان به سلامت بیام بیرون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:23  توسط لولی   |