|
|
|
||||
|
نمی دونم چرا اینقدر در نوشتن بی حوصله شدم بیشتر دوست دارم برم وبلاگهای دیگه رو بخونم این چند وقت اتفاق جدیدی رخ نداده چند بار بحث کوتاه داشتیم فعلا در مرحله مدارا هستم اوضاع روحیم هم ابریه گاهی اوقات خوبم گاهی اوقات هم بارونی و به هم ریخته . این روزها بحث خاطرات گذشته خیلی داغه خیلی دلم می خواد منم خاطراتم رو بنویسم ولی هر بار بهش فکر میکنم اضطراب میگیرم میگم ولش کن میترسم همین یک ذره خوابی هم که میرم نتونم برم . از موسسه سگال وقت گرفتم البته خود خانم دکتر فتی وقت نداشت و دکتر کشاورز رو به من معرفی کردن خدا کنه بتونم برم. یک عکس از گل پسرم هم که چند وقت پیش توی مهد ازش گرفتن میگذارم میبینید بچم چقدر لاغر شده .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:29 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی حال و حوصله نوشتن ندارم فقط بگم من خیلی از مواضعم اومدم پایین سعیمو کردم مرخصی گرفتم رفتم لباس خریدم سعی کردم به خودم برسم از مامانم خواستم یکساعت ایلیا رو نگه داره تا برای بابک غذا درست کنم ولی همون جور که خیلی هام میدونید شخصیت من کاملا شخصیت وابسته است دلم می خواست با این تغییرات اونم تغییر کنه ولی نکرد البته اصلا با هم دعوا نکردیم ولی من تحملم کمه حال و روز خوبی ندارم خیلی حوصله ندارم دلم برای بچم میسوزه دیگه حتی حوصله اونم ندارم یک بند باهاش دعوا میکنم بعدشم پشیمون میشم و گریه ام میگیره خیلی خسته ام دلم می خواد همش گریه کنم بدون هیچ مزاحمی متاسفانه اونم نمیشه جلوی بچه که نمیشه توی محل کارم نمیشه امروز توی تاکسی گریه کردم خیلی خسته ام . یکی از دوستام حرف بسیار خوبی زده برای خودت زندگی کن و برای خودت شاد باش ولی نمی تونم حالم از خودم به هم میخوره واقعا نمی تونم زندگیم توی یک لوپ تکراری افتاده دلم می خواد بخوابم اونقدر زیاد که فکر هیچی رو نکنم دلم می خواد زمان به عقب برگرده هر چند خاطراتش همش عذاب آوره چند بار خواستم از اولش بنویسم ولی نشد با یادآوری خاطرات بد گذشته تمام بدنم میلرزه و قلبم تند تند میزنه نمی خوام تکرارش کنم هر چند که باید یک روزی بالابیارمش . خسته ام و آرامش ندارم میدونم که اینها دست خود آدمه ولی توان ندارم از اولم ضعیف بودم دلم یک دنیا محبت می خواد دلم میخواد سرمو بگذارم توی بغل کسی و همین جوری گریه کنم بغض یکسال و نیم رو خالی کنم ولی هیچ کس نیست جز خودم هیچ کس نیست منم و من شاید زندگی من فاجعه نباشه ولی خودم یک آدم فاجعه شدم . واقعا به کمک و آرامش نیاز دارم همین .
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:51 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دونم چه جوری بنویسم این چند وقت اصلا حال خوبی نداشتم روز پنج شنبه ساعت 5:30 وقت دکتر داشتیم هر دو باهم رفتیم اول من صحبت کردم بعدش بابک من مشکل افسردگیم رو گفتم دکتر هم برام دارو نوشت بعدش گفتم شوهرم هم یک مقدار عصبیه دکتر گفت خوب حالا شما بشین گفت من عصبی بودنم فقط با این خانمه و با کسای دیگه عصبی نیستم داشتم از عصبانیت میترکیدم یک خانم مشاور از همون ابتدا اونجا نشسته بود دستم رو گرفت و برد توی اطاق خودش یک مقدار با هم صحبت کردیم وسطش آقای دکتر اومد تو گفت خانم شوهر شما بیشتر از شما به مشاوره نیاز داره اون هنوز مشکلش رو قبول نداره شما هر دونیاز به مشاوره دارید نه قاضی . خانمه یک مقداری با من حرف زد ولی به نظر من خیلی وارد نبود وفکر نمی کنم از پس بابک بربیاد بعدم اومدیم بیرون توی ماشین آروم بهش گفتم اگر می خوای چیزی رو درست کنی دروغ نگو تو فقط با من عصبی هستی با اعضا خانواده ات رفتارت خوبه؟ دوباره همون بحثای تکراری شد آخر سر هم برگشتم خونه مامانم . اون شب دوباره ایلیا تب کرد و بردمش بیمارستان تا ساعت 11:30 شب توی بیمارستان بودم خسته و هلاک صبح بابک زنگ زد که احوال ایلیا رو بپرسه بهش گفتم مریضه گفت می خوام ایلیا رو یک چند ساعت ببینم گفتم عروسک بازی نیست که هر وقت بخوای بیای هروقت خواستی بری خونه و ماشین که من از اول ماه تا آخر ماه کار میکنم تا قسطاشو بدم دست توهه اون وقت من خونه مامانم آرامش ندارم و همه رو به زحمت انداختم . باعصبانیت گوشی رو قطع کرد وگفت بگذار چند جلسه مشاوره بریم بعد این حرفا رو بزن دوباره شب زنگ زد و گفت من دم در خونه مامانتم با ایلیا بیا منم رفتم یکساعت چرخیدیم تند تند ایلیا رو بوس میکرد بعدم رفتیم دوباره خونه مامانم دم در بهش گفتم اینجوری نمیشه فردا من میرم خونه خودمون اینبار تو برو تو اینجوری خیلی بهت خوش میگذره اینجا آرامش خوانواده ام بهم خورده منم راحت نیستم قبول کرد و رفت . همون موقع خواهرش زنگ زد به موبایلش می دونستم از همه چی با خبره خودم رفتم بهش زنگ زدم گفتم من نمی تونم اینطوری ادامه بدم بعد از کلی حرف بهم گفت هیچ کس نمی تونه بهت کمک کنه جز خودت به خدا طلاق بگیری اوضاع بدتر میشه یک خورده صبر کن اصلا به بابک کاری نداشته باش و برای خودت زندگی کن شاید اینجوری اونم به راه بیاد . بهانه دستش نده برای خودت و دل خودت به خودت برس صبر داشته باش همه راهها رو برو تا پشیمون نشی می خوای من و امیر بیام دنبالت برگرد خونه ات این روش هم امتحان کن به خدا بابک ذاتا آدم بدی نیست اخلاقای بدش هم با یک کم صبر درست میشه آخر سر گفتم بگذارید یک خورده فکر کنم جواب بهتون میدم فردا شبش بابک دوباره زنگ زد که الان میام دنبالت برگرد خونه گفتم امشب نه باشه فردا ، فردا ایلیا رو میگذارم پیش مامانم یک کم زودتر بیا خونه رو تمیز کنیم قبول کرد دیرزو برگشتم خونه رو با هم تمیز کردیم بعدش با ایلیا شام رفتیم بیرون . فعلا خواستم یک خبری از خودم بدم تا سر فرصت بیام از تصمیم هام بنویسم از همتون ممنون تمام ایمیلها و کامنتها رو می خونم و سر فرصت بهشون جواب میدم . بازم ازتون ممنون.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:41 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||