|
|
|
||||
|
خیلیها به من گفتن این چه تصمیمی بود که گرفتی چرا بچه رو گذاشتی و رفتی حقیقتش اینه که من خیلی وقت بود به این راهم فکر کرده بودم تا شاید بابک سر عقل بیاد اما جراتش رو نداشتم همون طور که قبلا هم گفتم شوهر خواهرش اومد بین ما واسطه شه ولی بعد ازحضور اون بازم چیزی تغییر نکرد من دوباره باهاش تماس گرفتم اونم عین خیلی های دیگه به من گفت بابک نقطه ضعف تو رو خوب پیدا کرده برای 2 روز بچه رو بگذار و برو ولی از من نشنیده بگیر موبایلت هم خاموش کن سر کارهم نرو اگر بابک اومد در خونه مامانت دنبالت بگو بگن نیستی. منم حرفشو گوش دادم البته نه به اون شدت موبایلم روشن بود سر کارم اومدم از احوال بچمم از طریق همسایمون اطلاع داشتم شب اول غذای ایلیا حاضر بود و بابک هیچ تماسی بامن نگرفت ولی روزدوم از ساعت 2 تا 4 بعد ازظهرهشت بار به موبایل من زنگ زد و من جواب ندادم میدونستم چی می خواد بگه می خواست بگه من وقت ندارم برو ایلیا رو از مهد بیار منم جوابش رو ندادم تا اینکه ساعت پنج رفته بود دنبال ایلیا و برده بودش خونه مامانش اونها هی میپرسن لاله کو؟ اونم میگه رفته مامانش هم عصبانی میشه میگه یعنی چی رفته حالا نمی دونم به خاطر من یا به خاطر خودش به بابک میگه اگر فکر میکنی من اینجا برات بساط پهن میکنم نمی کنم بچه رو بردار ببر پیش مادرش اونم عصبانی میشه و برمیگرده خونه خودمون بعدش دوباره به خونه مامانم زنگ زد گوشی رو برداشتم به من میگه زود باش غذای بچه رو درست کن میام در خونه مامانت ازت میگیرم منم گفتم نمی کنم تو مهر ومحبت مادرشو ازش گرفتی غذاش خیلی مهم نیست بهش سرلاک بده بهش گفتم مگه نگفتی برو خوب منم رفتم بابکم خدا رو شکر هیچ وقت کم نمیاره گوشی رو قطع کرد دیروز از مهد کودک تماس گرفتن گفتن ایلیا یک خورده سرما خورده صبح که اومده مهد لباسش کم بوده خودمو جمع کردم گفتم مادرم مریضه پیش اونم این چند روز نمی تونم بیام دنبالش باباش میاد ولی دل تو دلم نبود شب مامانم گفت بچه گناه داره پاشو با شوهر خواهرش تماس بگیر بگو دوروز شد چی کار کنم؟ منم زنگ زدم با کمال تعجب دیدم به من گفت الان وقت ندارم حرف بزنم فردا هم همینطور پس فردا به من زنگ بزن بازم متوجه نشدم گفتم بچه گناه داره غذا می خواد گفت غذا داره گفتم مامانش درست کرده؟ گفت نه من همین الان خونه شما بودم بابک به تنهایی بچه رو حموم برده لباساشو شسته غذاشم درست کرده باورم نشد گفتم بابک اونکه دست به سیاه و سفید نمیزنه چه طوری این کار رو کرده گفت من موندم اون که به قول خودت مرده چه جوری این کار رو کرده ولی تو بابت انجامشون اینقدر غر میزنی گفتم دست شما درد نکنه حرف من این بود گفت برای چی برای بابک غذا درست نمی کنی ؟ ازش پرسیدم برای چی لاله رفته گفته چون من غذا نداشتم زنگ زدم غذا سفارش دادم اونم حرصش گرفت رفت گفتم واقعا برای خودم متاسفم مشکل من و بابک غذا بود باید بهش پاداش هم میدادم دستش رو روی من بلند کرد یک هفته خونه نیومد شما اومدی بزرگی کردی مارو آشتی بدی جلوی روی شما گذاشت رفت ازخونه بیرون کلمه ای حرف نزد بعد از رفتن شما هم 5 روز حتی به من سلام نمیکرد انتظار داشت من غذا هم براش درست کنم باید بهش باج بدم گفت اینجوری نیست توی زندگی یکی باید نیم من باشه گفتم باشه چقدر نیم من شدم بابک فهمید بایک پرروتر شد مامان و باباش چقدر براش نیم من شدن فهمید اینقدر این کار رو کردن تازشتی همه چی از بین رفت جلوی روی من سر مامان و خواهراش داد میزنه بابک حرمت هیچ کس رو نگه نمی داره بابک مشکلش غذاست واقعا متاسفم به همین زودی همه چیز روفراموش میکنید من باید سکوت کنم چون زنم باید بگذارم بزنه توی سرم پس فردا همین ایلیا از باباش یاد میگیره اینم میزنه توی سر من شما اینو می خوای من جلوی روی شما نگفتم باید با هم بریم پیش دکتر اونوقت مشکل ما شد شکم بابک گفت تو باید یک راهی رو برای آشتی باز میکردی گفتم چی کار باید میکردم باید میرفتم میگفتم دستت درد نکنه منو تحقیر میکنی بیا تورو خدا با من زندگی کن گفت اصلا میدونی چیه ما می خواستیم شما زندگیتون درست شه من میام دنبالت تو رو میبرم خونه تون بهش گفتم من بچه دوساله نیستم که بگم به حرف تو گول خوردم خودم آدمم خودم برای زندگیم تصمیم میگیرم اشتباه خودم رو خودم به عهده میگیرم من آخرین حربه زنانه ام رو استفاده کردم اینکه بهش نشون بدم از بچمم میگذرم تا شاید بابک سر عقل بیاد ظاهرا که نمیاد ولی قرار نیست از بچم جدا شم. به من میگی نیم من باش باشه شدم دیگه از این بدتر که بهش گفتم بابک نکن بابک من محتاج توام به خاطر این بچه نکن اینقدر منو تنها نگذار شرایط منو درک کن نتیجه چی شد ؟ دفعه بعد بهم گفت تو که آخرش به غلط کردن میافتی خفه شو تو که بدون من میمیری بابک اعتماد بنفس منو از من گرفت منو حقیر کرد دیگه هیچ حرفی نزد گفتم من نمی تونم خیلی چیزها رو بگم چون شما مردی ما با هم زندگی نمی کردیم ما حتی ماههاست رابطه زناشویی نداریم دیگه ساکت شده بود فقط گوش میداد بعدم گفتم از لطف شما ممنون و قطع کردم امروز میرم دنبال بچم مهد کودک بعد خونه مامانم باید سنگامو با خودم وا بکنم فعلا نمی خوام بهانه دستش بدم ظاهرا من ساده تر از این حرفها بودم و خبر نداشتم بعید نیست دو روز دیگه عدم صلاحیت منو بگیرن که این بی لیاقت بچشو گذاشته ورفته . دلم میخواد خون گریه کنم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:8 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بلاخره اون کاری رو که همه بهم پیشنهاد داده بودن رو کردم . بعد از اونروز که شوهر خواهرش اومد خونه ما و باهاش صحبت کرد هیچ تغییری در اخلاقش ندیدم کما کان از در میامد سلام نمی کرد حموم میرفت لباس کثیفاش رو مینداخت اونطرف روزنامه وتلویزیونش رو میدید برای خودش مرغ سوخاری میگرفت و سرخ میکرد آخر شب هم مینشست پای م ا ه و ا ره و من همچنان به تنهایی تمامی کارها رو میکردم خرید میکردم به تنهایی ایلیا رو حموم میبردم مهد کودک میبردم غذاش رو درست میکردم. دوباره به آرومی باهاش حرف زدم بهش گفتم داری آرامش منو بهم میزنی اگر قرار باشه اینجا عین هتل باشه و با دهن کجی به من کارهاتو بکنی نمیشه با کمال پررویی گفت اینبار تو برو بازم سکوت کردم تا پنج شنبه که طبق معمول ساعت 5 و نیم اومد خونه و بازم همون کارهای تکراری برای خرید می خواستم برم که ایلیا فکر کرد میخوام ببرمش بیرون ساکش رو گرفته بود کشون کشون میاورد . تا من رفتم پشت سرمن گریه کرد صداش تا آخرین پله هم میامد نمی دونید با چه سرعتی خرید کردم و برگشتم اونم چه خریدی فقط مایجتاج ضروری ایلیا تا من رسیدم بابک بلافاصله لباساشو پوشید و رفت یکساعت بعد برگشت با شیر و موز رفت برای خودش شیر موز درست کرد و خورد بازم سکوت کردم . چه روش خوبی برای آزار من داره من و با بچه تنها میگذاره رفتارهاش باعث شده که هیچکس از اعضای خانواده من خونه ما نیان منم هر بار میخوام خونه مامانم برم باید تنها برم نگاههای سنگین شوهرخواهر و زن برادرم باعث شد خجالت بکشم و دیگه جمعه هام خونه مامانم نرم . این مصادفه با اینکه درست از روز چهارشنبه ساعت 4 تا شنبه ساعت 7 که ایلیا رو میبرم مهد نتونم از خونه بیرون بیام با هیچکس حرف نزنم فقط من باشم و ایلیا و بچه داری تنها دلخوشیم این باشه که صبح شنبه بشه و بیام سر کار بسیار روش خوبی برای آزار منه تنهایی تنهایی بی محلی تا بلاخره صدای من دربیاد و دعوا بشه و دوباره همه اون ماجراها تکرار بشه . یکسال با من همین کار رو کارد باورتون میشه من دو هفته دو هفته از خونه بیرون نمیامدم تنها دلخوشیم این بود که شاید مامانم یکساعت توی ساعتی که بابک نیست بیاد خونه ما همش تنها بودم بچه داری و بچه داری . اینجوری روزبرز افسرده تر شدم اعتماد بنفسم رو از دست دادم کار به جایی رسید که اگر یک موقع می خواست ایلیا رو هم ببره بیرون به من میگفت تو نیا اگر تو میخوای بیای من نمیبرمش منم میگفتم باشه من نمیام . همه چیز برام تموم شده بود. دیروز طبق معمول با نیش باز زنگ زد تا براش غذا بیارن منم ناهار نداشتم ولی زنگ زد تا فقط برای خودش غذا بیارن چقدر بچه است ولی خوب میدونه چی کار کنه آروم بهش گفتم ظاهرا هیچی تغییر نکرد تو یک هفته نبودی عوض اینکه اوضاع بهتر بشه بدتر شد باکمال پررویی گفت میخوای دوباره برم از خدامه . اینبار گفتم نه من میرم تو قصدت دیوونه کردن منه پس این بار من میرم و رفتم پسرمو گذاشتم و رفتم. ساعت 2 بعدازظهر روز جمعه بود جایی رو برای رفتن نداشتم چون طبق معمول جمعه ها خواهرو برادرم خونه مامانم بودن اونقدر چرخیدم حتی رفتم بلیط سینما خریدم و نشستم توی سینما تا ساعت 7 شد بعد رفتم خونه مامانم بهشون گفتم که اینبار قید بچمم زدم اون میخواد منو دیوونه کنه برای اینکه مادر خوبی باشم اول باید روی پا باشم اول باید اعصابم رو بتونم کنترل کنم دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم . خدایا کمکم کن خدایا به من صبر بده پسرم رو به خودت سپردم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:21 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بین تمام خانواده بابک فقط خواهر و شوهر خواهرش از بقیه منطقی ترن میشه یکم روشون حساب کرد . پدر بابک هفته قبل عمل پروستات داشت و 5 روز بیمارستان خوابیده بود من با بابک قهر بودم و ازطرفی به تنهایی نمی تونستم برم بیمارستان و از طرفی فکر میکردم زود مرخص میشه برای همین بیمارستان نرفتم. روز پنج شنبه شوهر خواهرش زنگ زد خونه ما که چرا ملاقات باباش نمیری منم گفتم خوب با ایلیا برام سخته اونم گفت حدس زدیم که بابک حرفتون شده ولی این دلیل نمیشه گفتم آخه شما از ماجرا خبر ندارین و یک مقدار براش تعریف کردم .آخر سر گفت باید با بابک صحبت کنه و بعد میاد خونه ما تا در حضور خودش با هم حرف بزنیم و تاکید کرد که باید برید پیش دکتر منم گفتم از خدامه و تا حالا چند بار بهش گفتم و قبول نکرده . روز جمعه ببخشید دوباره خر شدم و با خواهرم و ایلیا رفتیم بیمارستان ملاقات باباش که گفتن مرخص شده همون جا زنگ زدم به خواهرش گفتش آره خونه هستیم بیا خونه اول گفتم نه بعد دوباره فکر کردم برای اینکه حرف و حدیث نباشه یکساعت میرم رفتم و زود پاشدم بابک هم خدا رو شکر نبود . ( آخه اینم از شانس منه که همزمان باباش مریض شد حالا پشت سر من میگن که حتما به خاطر اینکه بابک میرفته سر به باباش میزده من باهاش دعوام شده و برای همین نرفتم دیدن باباش ) دیشب دوباره شوهر خواهرش زنگ زد گفت برای ساعت 8 میاد خونمون بابک هم اومد بهم گفت دیشب با بابک توی پارک صحبت کرده و البته طبق معمول همیشه سکوت کرده و هیچی نگفته خیلی جالبه موقع صحبت هیچی نمیگه و ساکته ولی آخرش حق به جانب و طلبکاره . گفت چرا به خودت نمیرسی گفتم از من توقع داره به خودم برسم و رفرش باشم در حالیکه هیچ کمکی به من نمیکنه چه انتظاری از من داره با یک بچه خسته از سر کار میام خونه باید غذای فردای ایلیا رو حاضر کنم باهاش بازی کنم هزار تا کار دیگه رو بکنم شاداب و سر حال هم باشم اونوقت خودش حاضر نیست از هیچ برنامه اش بگذره . کما اینکه این مسئله بعد از تولد ایلیا پیش اومده ولی اخلاقای بابک مال امروز و دیروز نیست از همون زمانی که عقد کردیم عصبی بودن و هزار تا اخلاق دیگه اش بود . بهش گفتم کارای بابک غیر قابل تحمله تمام عمرش باج گرفته و تمام اینها تقصیر خانواده اشه داد زده مامانش قربون صدقش رفته داد زده خواهراش باز بهش سرویس دادن نعره کشیده باباش از ترس اینکه نره یک وقت دنبال کار خلاف مراعاتش رو کرده ولی من بهش باج نمیدم خیلی ها به من گفتن چرا گذاشتی از خونه بره ولی من گفتم بگذار بره من برای مرد 32 ساله مادر نیستم اگر خودش خوب و بدش رو نمی فهمه من چرا باید بابتش نگران باشم و عین مامانش نازش رو بکشم. همیشه هر کاری خواسته کرده بعدم دوقورت و نیمش باقی بوده یکبار هم نخواسته به اشتباهاتش فکر کنه . گفت بشینید با هم حرف بزنید گفتم ابدا بابک اهل صحبت نیست یا سکوت میکنه یا داد میزنه توی این پنج سال یکبار هم حرف منطقی نزده گفتم باورتون میشه توی این چند سال به تعداد انگشتای دست اسم منو صدا زده قربون صدقه بماند یاد ندارم یکبار با محبت با من حرف زده باشه یاد ندارم عین مردهای دیگه ناز منو بکشه بهش گفتم مردها خیلی کارها خلاف میل زنشون میکنن ولی یک جوری دل زنشون رو بدست میارن مردی رو ندیدم دست روی زنش بلند کنه بعد تازه طلبکارم باشه من باید همیشه سکوت کنم تا دعوا پیش نیاد منم دیگه نمی تونم من دیگه اون آدم سابق نیستم بارها بهش گفتم من زایمان کردم بعد زایمان دچار افسردگی شدم هوای منو داشته باش متاسفانه بابک عوض اینکه هوای منو داشته باشه اوضاع رو بدتر کرد. از نیاز من سواستفاده کرد روزی که داشت میرفت گفت بدون من میمیری دیدید نمردم بابک اعتماد بنفس منو از من گرفت توی این یکسالی که خونه بودم هفته به هفته از خونه بیرون نمی رفتم طوریکه وقتی برای اولین بار با ایلیا رفتم بیرون قلبم تند تند میزد. بارها باهاش حرف زدم مقاله نشونش دادم بهش گفتم سختی این بچه هم تا دوساله نکن کاری که پشیمونی بار بیاره گوش نداد این بچه می خواد چی بشه وقتی هرروز شاهد نعره های باباشه . خلاصه همه حرفهامو زدم و طبق معمول بابک سکوت کرد شوهر خواهرش گفت خوب حالا بابک تو حرفاتو بزن گفت ولم کن و سکوت کرد. گفتم چند حالت بیشتر نیست یا بابک منو دوست نداره و نسبت به من سرده یا ناراحتی عصبی داره که هر کدوم باشه راه داره منو نمی خواد مرد و مردونه جدا شیم عصبیه بره دکتر ولی اینکه بخواد عین سابق باشه نمیشه . آخرش بنده خدا به بابک گفت روی حرفای لاله فکر کن و رفت بعد رفتنش هم هیچ حرفی بین ما زده نشد . تصمیم دارم یک مشاور خیلی خوب پیدا کنم و مجبورش کنم بره می خوام این راهم امتحان کنم تاروزی پشیمون نشم و یا شرمنده پسرم نباشم . حتما میام و از اول آشناییم با بابک مینویسم تا شما قضاوت کنید ازتون خیلی ممنونم. بازم برام دعا کنید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:6 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز دوشنبه رفتم دادگاه خانواده برای شروع کار یک مشاور نشسته بود که مردم رو راهنمایی میکرد براش ماجرا رو توضیح دادم ازم پرسید حق طلاق داری ؟ گفتم نه گفت باید ثابت کنی که بابک تو رو آزار میده برای این منظور برو خونه دفعه بعد که همچین اتفاقی بینتون افتاد زنگ بزن 110 بعد برو کلانتری اونها میفرستنت پزشک قانونی تا برات طول درمان بنویسن فقط اینطوری میتونی محکومش کنی غیر از این درخواست طلاقت فایده نداره تنها کاری که می تونی بکنی اینه که مهرت رو بگذاری اجرا . رفتم برای اجرای مهر اولا گفتن مهریه شما 500 سکه طلاست که به ازای دریافت اون باید در ابتدا 2 میلیون تومان به حساب دولت بپردازی چون کارمندی و از خودت درآمد داری. افراد دیگه میان استشهاد محلی درست میکنن که این مبلغ رو ندارن و بعد از دریافت مهریه پول رو واریز میکنن ولی شما باید همون ابتدا این مبلغ رو بپردازی بعدم با توجه به آدرستون دادخواست رو باید ببری فلکه چهارم تهرانپارس حالا من کجا بودم میدون ونک با توجه به مرخصیم برگشتم اداره تا سر فرصت یک راه حل مناسب پیدا کنم . روز تاسوعا دوباره من و بابک ماجرا داشتیم شاید بهتر بود همون روز حرف مشاور دادگستری رو انجام میدادم ولی بازم این کار رو نکردم فقط بهش گفتم به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات زندگی کنم و خودت مرد باش از زندگی من برو توافق کردیم که دیگه خونه نیاد و فعلا جدا از هم زندگی کنیم فقط روزی یک ساعت بیاد ایلیا رو ببینه و بره از اون روز تا حالا به قولش عمل کرده . فعلا می خوام صبر کنم می خوام اولا دوران جدایی رو تمرین کنم دوما یکم آرامش و اعتماد بنفسم رو بدست بیارم تا سر فرصت با مشورت با یک وکیل یا یکی از اعضای خانواده اش تصمیم درست بگیرم . شاید بیام از اول آشناییم با بابک تا حالا رو بنویسم البته بدون سانسور تا شما هم راهنماییم کنید که آیا این آدم درست شدنی هست یا نه ؟ و یا اینکه من هم در به وجود آومدن این شرایط مقصر بودم یا نه؟ برام خیلی دعا کنید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:43 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پی نوشت : امروز ۱۶/۱۰/۸۷ ( تاریخش رو نوشتم تا یادم بمونه ) برای اولین بار قدم به دادگاه های ایران میگذارم عقدنامه، سند خونه و شناسنامه ام همراهمه و دارم مرخصی میگیرم که برم برام دعا کنید . هیچ وقت دلم نمی خواست بی پرده مشکلم رو بنویسم یعنی از خیلیها خجالت میکشیدم باورتون میشه یک شبه بزرگ شدم اونقدر توی منجلاب زندگیم مونده بودم اونقدر توسری خور و بدبخت شدم که خودمو فراموش کردم ولی دیشب به خودم اومدم دلم اینبار برای خودم سوخت دلم برای موهام که توی این یکسال سفید شده سوخت میدونم دیر یا زود این اتفاق میافته پس حالا که هنوز یک ذره اعتماد بنفس دارم خودم باید تمومش کنم . دیگه نمی خوام عین بدبختهای بیچاره هر چی از توی دهنش در میاد به من بگه دلم نمیخواد هر بار دستش رو روی من بلند کنه و من فقط یک چند روز باهاش حرف نزنم و دوباره از سر نیاز همه چی عادی بشه جالبه که اوایل احساس پشیمونی میکرد ولی حالا دوقورت و نیمش هم باقیه. مگه بدبختی از این بالاتر هم هست ؟ از چی میترسم که از دستش بدم ؟ توی این مدت چند سال همیشه آبرو داری کردم حتی برای شما که خواننده وبلاگم بودید هیج وقت اصل ماجرا رو ننوشتم همیشه سربسته به یک چیزهایی اشاره کردم چون اونقدر مغرور بودم دلم نمی خواست هیچ کس بهم ترحم کنه چون فکر میکردم درست میشه فکر میکردم نباید مرد زندگیم رو برای هیچکس حتی برای شما که نمیشناسین کوچیک کنم چون دلم نمیخواست بچم روزی برسه انگشتش رو به طرف من دراز کنه و بگه تقصیر تو بود تو باید تحمل میکردی. باورتون میشه دیگه به اون مشکلات عادت کرده بودم به نعره هاش به فحش دادناش به کتک زدناش به بی محلیاش به تنهاییام و این که به عنوان یک پدر و یک شوهر هیچ نقشی نداره . ولی دیشب تموم شد وقتی ساعت 12 شب خونه اومد و درجواب من شروع کرد به فحاشی و کتک زدن دیگه تموم شد حقارت منم تموم شد برام مرد . بهش گفتم به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات زندگی کنم یا از این خونه برو بیرون یا من و این بچه میریم تصمیم گرفتم به هیچ عنوان باهاش زندگی نکنم می خوام در اولین فرصت از تنها راه قانونی که برای یک زن وجودداره استفاده کنم می خوام ازش شکایت کنم و مهرم رو به اجرا بگذارم از حالا خودم رو آماده کردم برای همه بد و بیراه های خانوادش برای همه راههایی که برای مرد هست ولی برای زن نیست . حالا که زبون خوش نمی فهمه حالا که احساس کرده من بدون پشتوانه ام و اون هر غلطی بخواد میتونه بکنه از راه قانونی جلو میرم با هر چنگ و دندونی هم باشه این کار رو انجام میدم .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:17 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هی میخوام بنویسم جلوی خودمو میگیرم . بد جوری خسته ام حالم از همه چی بهم میخوره این مریضی خودم و ایلیا اعصابمو خرد کرده یک هفته ای که مریض بودم هیچ کس نبود که یک آب دستم بده هم زمان با اون حال بدم بچه داری و مریض داری هم میکردم . حالا چند روزه آقا خودش مریض شده یک بند داد میزنه ساکت من میخوام بخوابم منم رعایتشو می کنم .ایلیا هم 2 باره که مثل نوزادیش یکهو یکساعت میزنه زیر گریه و هر کاریش میکنم ساکت نمیشه یکبار از ساعت 12 شب تا 1 این کار رو کرد دیروز هم ساعت 6 عصر یکهو از خواب بیدار شد و زد زیر گریه . دیشب وسط این گریه وزای ایلیا اومده میگه فلان کاغذ کجاست منم میگم من چه میدونم تو همه کاغذتو ولو کرده بودی بالای شومینه منم همشون جمع کردم گذاشتم توی کشوت نعره میزنه حالامن یک روز باید دنبالش بگردم منم عصبانی شدم گفتم به جهنم بگرد . که هر چی ف ح ش بلد بود به من داد و رفت از خونه بیرون حالم ازش بهم میخوره بارها بهش گفتم خجالت بکش من زن توام این حرفها رو نزن . کلافه شدم . خسته شدم دلم می خواد فرار کنم خدا چقدر زن رو بدبخت آفریده این حس مادری رو نمی خوام اوضاع از وقتی ایلیا اومده خیلی بدتر شده ایلیا خیلی دست منو بسته حسرت یک ساعت نشستن برای خودمو دارم دیشب اونقدر حالم بد بود که کار میکردم و بلند بلند گریه میکردم و نفرین میکردم .تنها ساعت خوشی من ساعتی که میام سرکار عصر که میخوام برگردم خونه عزای عالم رو میگیرم هیچ وقت نمی تونم مثل مهربانو یا آرام باشم من خیلی ضعیفم دیگه هیچی خوشحالم نمی کنه .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:7 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعد از یک بیماری سخت امروز برگشتم سر کار متاسفانه آنفولانزا گرفته بودم اونقدر حالم بد بود که باور کنید چند بار مرگ رو جلوی چشمم دیدم توی عمرم اینجوری مریض نشدم تمام عضلات و ماهیچه هام درد میکرد و تب و لرز داشتم به طرز شدیدی فشارم اومده بود پایین و متاسفانه تنها بودم در همین حین ایلیا هم مریض شد البته حالش به بدی من نبود ولی روزهای سختی رو گذروندیم. روز اول برای چند ساعت ایلیا رو گذاشتم پیش مامانم ورفتم دکتر نمی دونید فاصله درمانگاه تا خونه رو چطوری طی کردم همین طوری دولا دولا درحالیکه میلرزیدم مردم هم خیره خیره نگاهم می کردن فکر میکردن معتادم به محض اینکه به خونه رسیدم رفتم زیردوش آب گرم ولی فایده نداشت تمام بدنم میلرزید این حالت سه روز ادامه پیدا کرد . خدا هیچ مادری رو مریض نکنه وقتی مادر میشی دیگه مال خودت نیستی تمام مدت مریضیم نگران ایلیا بودم اولش دعا دعا میکردم که مریض نشه بعدشم همش نگران اون بودم حتی یکبار داشتم وسط خونه میفتادم فقط دعا میکردم اون لحظه ایلیا بگذاره من بشینم تا یکم حالم جابیاد . دیگه شرح نمیدم فقط هنوزم حالم خوب نیست ولی مجبور شدم امروز بیام سر کار خدا کنه فردا و پس فردا که تعطیله هر دومون خوب شیم. پ . ن : خورشید خانم عزیز برات ایمیل زدم عزیزم مرسی که نگران منی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:26 توسط لولی
|
|
|||||
|
|||||