تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش

دوستان عزیزم خیلی ممنون که نگران من هستید به توصیه های تک تک شما فکر میکنم  و به دعاهای همتون نیاز دارم .

چهارشنبه  شب زنگ زد به موبایلم و بدون هیچ سلام وعلیکی گفت بچه رو وردار بیار خونه منم جوابش رو ندادم دوباره باعصبانیت زنگ زد که برگرد بازم جوابش رو ندادم .

تا اینکه پنج شنبه شب خانم دوستش به موبایلم زنگ زد و گفت که توی خیابون بابک رو دیدیم.  شام بیان خونه ما من یکخورده من من کردم و گفتم نه اونم مدام اصرار میکرد آخر سر گفتم آخه من خونه مامانم هستم گفت میدونم بابک یک چیزهایی گفته بگذار بیایم دنبالت با هم بریم خونه ما منم قبول کردم.

وقتی بابک ایلیا رو دید سریع بغلش کرد و مدام ماچش میکرد خونه دوستشم تند تند ازش عکس میگرفت سه روز بود ایلیا رو ندیده بود احساس کردم دلش خیلی تنگ شده .

وقتی که با دوستش رفته بودن شام بگیرن یک خورده با خانمش دردل کردم اونم گفت اگر اینجوریه که میگی باید حتما امیر باهاش صحبت کنه .

اونشب هیج حرفی بین ما زده نشد شبم برگشتم خونه خودمون روز جمعه هم به سکوت گذشت تا آخر شب که دیدم ایلیا به خاطر آنتی بیوتیک اسهال شدید شده شوهر خواهرم پزشکه بنده خدا به خاطر من اومد خونمون تا ایلیا رو ببینه گفت آنتی بیوتیکش رو قطع کنید یک چند روزصبر کنید بعد یک آنتی بیوتیک جدید بهش بدید .

وقتی داشتم برای شوهر خواهرم تعریف میکردم تازه شنید اونروز چه قدر توی بیمارستان من و ایلیا اذیت شدیم .

آخر شب گفت من فردا میمونم خونه ایلیا رو نبر مهد گفتم فعلا که حالش خوبه آنتی بیوتیکش هم قطع کردیم بگذار اگر خدای نکرده دوباره حالش بد شد بمون خونه .

نمی دونم چی کار کنم ؟ نمی خوام عین دفعات قبل همین جوری همه چی به روال عادی برگرده می خوام باهاش صحبت کنم ولی فکر نکنم فایده ای داشته باشه چون فوق العاده غد و لجبازه شاید از دوستش بخوام که باهاش حرف بزنه و راضیش کنه بره پیش مشاور .

بازم ازت ممنون برام دعا کنید .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:7  توسط لولی   | 

دلم قدر تمام دنیا گرفته

بازهم ایلیا مریض شد این مریضی های پی درپی دیگه داقونم کرده پریشب دوباره تب کرد و سرفه های خیلی بدی میکرد مجبور شدم دیروز بازهم سر کار نیام .

بازم خودم تنهایی ایلیا رو بردم دکتر این بار وقتی معاینه اش کرد گفت وضع سینه اش اصلا خوب نیست یک عکس از ریه اش بگیر و من تک و تنها توی بیمارستان بچم رو میکشوندم دستاش روسفت گرفتم تا ازش عکس بگیرن بعد دکترش براش آمپول نوشت باز من در حالیکه اشک میریختم تک و تنها بین دو پام نگهش داشتم تا آمپولش رو بزنه دوساعت تموم توی بیمارستان از این ور به اون ور رفتم .

وقتی برگشتم احساس کردم دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم وجودش رو تحمل کنم رفتم خونه مامانم و شب هم اونجا موندم ولی دریغ از یک زنگ تا احوال من نه احوال پسرشو بپرسه با اینکه شب قبلش دید که ایلیا تب داره با اینکه شنید من به اداره زنگ زدم که ایلیا مریضه و بازم باید ببرمش دکتر .

خدایا کمکم کن خدایا به من اراده بده خدایا خیلی ناتوان وضعیفم خدایا راه درست رو نشونم بده

هیج تصمیم درستی نمی تونم بگیرم فعلا با وجود اینکه سخته میخوام خونه مامانم بمونم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:59  توسط لولی   | 

روز چهارشنبه وقت مشاور گرفتم و رفتم پیش مشاور آدم خوبی بود از اونایی نبود که وقت رو تلف کنه و سوالای الکی بپرسه یک خورده از خودم و ایلیا براش گفتم این که متاسفانه بعد از زایمان افسرده شدم و این وسط هیچ کس رو نداشتم تا کمکم کنه.یک خورده از زندگیم گفتم و اینکه الان 16 روزه باهم صحبت نکردیم .

بهم گفت این آدمی که تو تعریف می کنی به هیچ عنوان ازت عذرخواهی نمی کنی و پشیمون نمیشه دنبال مقصر نباش راهی رو که میری یک راه موازیه که به هم نمی رسید بهش گفتم بعد از این همه توهین و تحقیر می گید چه کار کنم برم باهاش صحبت کنم تا عین دفعات قبل باز هم بهم توهین کنه .

همون حرفای شمسی خانم رو بهم زد که به خودت برس این آدم به بی توجهی نیاز داره البته کارهایی رو که باید براش انجام بدی مثل غذا درست کردن رو انجام بده .

باور کنید خیلی سخته اونایی که مادرن حرف منو بهتر میفهمن دست تنها همه کارها رو کردن و سعی کنی شاد هم باشی به خودت هم برسی خیلی سخته.

 دلم برای خودم میسوزه نمی دونم خدا هم همش داره حال منو میگیره این چند وقت  ایلیا ۲ بار مریض شد و من باز هم به تنهایی بردمش دکتر توی مطب دکتر توی بغلم خوابش برده بود اونجوری که نمی تونستم برای معاینه بگذارمش روی تخت دل دکترش هم برام سوخت بهم میگه شما همش تنهایی میای اینجا هیچی نگفتم .

این وسط خودمم مریض شدم روز پنج شنبه سردرد عجیبی داشتم اونقدر که آخر شب به حالت تهوع رسید .

دلم خیلی گرفته است ولی نمی تونم بگم فقط بگم که حسابی داره بهش خوش میگذره ومن با دیدن کاراش فقط سکوت میکنم و دعا تا شاید سر عقل بیاد فعلا دارم به چشم یک همخونه میبینمش که هیچ کاری برای من نمی کنه حتی خریدهای خونه رو خودم انجام میدم .

برام خیلی دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:33  توسط لولی   | 

سلام دوستان عزیزکامنت های پرمهرتون رو می خونم و روش فکر میکنم میدونم توی این وضعیت پیش اومده منم مقصرم . یکی از دوستان عزیز یک مشاور خوب به من معرفی کرد به امید خدا امروز ازش وقت میگیرم .

الان 10 روز شد که باهم هیچ صحبتی نکردیم تمام کارهای ایلیا رو خودم انجام میدم خرید میکنم و بهش کلمه ای در رابطه با نگهداری ایلیا نمی گم ، انگاری به اون بیشتر خوش میگذره.

روز جمعه مهمونی خونه خواهرم دعوت بودیم ،  بدون اون رفتم این هفته هم خونه عمم دعوتیم که بازم بدون اون میرم اول می خواستم نرم ولی دیدم باید بفهمه که بدون اون هم می تونم کارهام رو انجام بدم .جالبه  که وقتی از مهمونی برگشتم دیدم برای خودش کباب گرفته و خوابیده و تلویزیون نگاه کرده و حالا هم داره دوش میگیره .

خدا هم با من لجه مدام دعا میکنم که خدایا یک جوری بشه سرش به سنگ بخوره ولی مثل اینکه خدا سرمنو به سنگ میزنه چون علاوه برکارهای روز شبها هم ایلیا خوب نمی خوابه دیگه از فرط خستگی دارم میفتم .

 مدتها بود به این نتیجه رسیده بودم که کسی که اخلاقش بده با همه بده و بارها دیده بودم که سر چیزهای کوجیک سر ایلیا داد میزنه دیشب نشسته بود روزنامه می خوند که ایلیا روزنامه اش رو پاره کرد آنچنان نعره ای سر ایلیا زد که سر جاش خشکش زد و بغض کرد من هیچی نگفتم فقط آروم بهش گفتم تقصیر تو نیست مامان تو که نمی دونی نباید روزنامه رو پاره کنی .

خیلی غمگینم حالت کسی رو دارم که وسط یک جاده مونده یک چند بار به سرم زد ایلیا رو بگذارم و برم بازم خودمو کنترل کردم یعنی دلش رو ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:52  توسط لولی   |