تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش

خیلی دلم می خواد از اول آشناییمون تا حالا رو براتون بنویسم تا شما به عنوان  یک آدم بی طرف قضاوت کنید واقعا خودم هم موندم اون همه احساس یک شبه چی شد ؟ البته نمی گم من دختر پیغمبرم و در مقابلش سکوت کردم ولی یواش یواش به اینجا رسیدم .

هیچ وقت دلم نمی خواست بدون پرده از مشکلاتم حرف بزنم چون فکر میکردم دلم نمی خواد شخصیتم جلوی کسانی که حتی منو نمیشناسن خرد بشه ولی امروز به جایی رسدم که دلم می خواد فریاد بزنم اونقدر احساس تنهایی میکنم که حتی یک جمله کوچیک دلم رو شاد میکنه .

راستی تو رو خدا این جمله رو نگید که "شما که مشکل داشتید چرا بچه دار شدید" این جمله اونقدر منو آزار میده که دلم می خواد بمیرم به خدا قسم به جون خود ایلیا که از همه دنیا برام با ارزشتره به طور ناخواسته شد فقط اشتباه من این بود که اون موقع نگهش داشتم که حالا وقتی به صورت معصومش نگاه میکنم تمام بدنم میلرزه .

منی که در 18 سالگی پدرم رو از دست دادم و همیشه روی پای خودم بودم ، هم کار میکردم هم درس می خوندم بعد از اتمام درسم بدون هیچ پارتی البته به لطف خدا در یک ارگان خیلی خوب امتحان دادم واستخدام رسمی شدم حالا اعتماد بنفسم رو کاملا از دست دادم  .

این یکسال که خونه بودم هفته به هفته از خونه بیرون نمی رفتم و تنها کار من مراقبت از ایلیا بود جوری که وقتی ایلیا هفت ماهش شد و دیگه هوا خوب شده بود وقتی برای اولین بار سوار کالسکه اش کردم تا ببرمش بیرون تمام بدنم می لرزید.

به مرور به علت  نیازهای من ، بابی از این موقعیت استفاده کرد بارها وقتی دعوامون میشد بعد از این که آتیش خشمش تموم میشد بغلش میکردم و باهاش حرف میزدم و گریه میکردم بهش میگفتم که من الان خیلی خسته ام خیلی تنهام واقعا بهت نیاز دارم تورو خدا بفهم به خدا سختی این بچه تا چند وقت دیگه تموم میشه نکن کاری که این طفل معصوم بدون یکی از ما بزرگ بشه ولی فایده نداشت نتیجه این بود که با دعوای بعدی آقا میگفت من که می دونم تو بعدش به غلط کردن میوفتی .

این شد که دیگه باهاش صحبت نکردم یعنی واقعا فایده نداشت هیچ وقت یادم نمیاد از کاری که کرده شرمنده به و حتی ابراز پشیمونی کنه همیشه فکر میکنه حق با اونه .

یک چند بار هم خواهرم باهاش صحبت کرد که تورو خدا برو پیش دکتر اصلا هر دو باهم برید لولی بدجوری افسرده شده و تو هم عصبی تر از قبل شدی که فایده نداشت .

کلا بابی آدم عصبیه و هر حرفی رو معمولا با داد جواب میده برام زجر آوره وقتی بابت کوچکترین چیزها سرم داد میزنه الان مدتهاست که به ازای هر 10 تا داد 6 تاش رو رد میکنم و چیزی نمی گم ولی تحمل خودم هم کم شده .

خیلی جالبه که فکر میکنه خیلی بیشتر از من ایلیا رو دوست داره و اصلا ایلیا مال اونه در حالیکه حاضر نیست به خاطرش از تلویزیون یا روزنامه اش بگذره

از همه بدتر اینه که فکر میکنه خیلی پدر مهربونیه و همیشه حق با اونه مثلا یکبار ایلیا یک نمک دون رو پرت کرد طرف انگشت پای من که خیلی دردم اومد وقتی فریاد من رفت بالا که ای وای مردم از درد آنچنان نعره ای سر من زد که تو حق نداری جلوی بچه داد بزنی واقعا خنده داره خودش تمام مدت نعره میزنه و این اصلا توی روحیه بچه اثر نمی گذاره ولی من حتی نباید از درد ناله کنم .

میدونم همه میگید برم پیش مشاور قبول دارم اولا یک مشاور خوب می خوام که الکی وقتم رو تلف نکنه دوما وقت این کار رو باید پیدا کنم .

به توصیه یکی از دوستام از روز جمعه تا حالا با هم صحبت نکردیم و خرید و حموم کردن خودم  وایلیا رو به سختی ولی به تنهایی انجام میدم و کمکی ازش نگرفتم ولی انگاری اینجوری بهش بیشتر خوش میگذره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط لولی   | 

دوستام رفتن مشهد و صدای نقاره صحن امام رضا رو ضبط کردن دارم  تند تند گریه میکنم یاد دوسال پیش میفتم زمانی که توی حیاط امام رضا نشستم و گریه کردم و دعا کردم

خدایا تاوان چه گناهی رو پس میدم ؟ خدایا من بی لیاقت رو چرا مادر کردی ؟ خدایا بریدم خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم خدایا توهین و تحقیر تا کی ؟ خدایا مگه من مادر نیستم پس چرا جوابمو نمی دی ؟ می خوای از بزرگترین عشق زندگیم هم بگذرم ؟ خدایا غرورم له شده خدایا هیج کس توی این دنیا ندارم خدایا از وقتی بچه بدنیا اومده شده وسیله ای برای اذیت و آزار من از بچه استفاده می کنه تا منو آزار بده از اینکه حق ندارم جلوی اون حتی بچه رو دعوا کنم تا اینکه مدام میگه بچه رو ازت میگیرم وفقط حمالیش تا 5 سال مال توهه و بعدش دیگه بفرما برو

خدایا خسته ام نمی دونم چه تصمیمی بگیرم توهیناش بی توجهیش تنهایی دائم منو داره از بین میبره

نمی دونم چه تصمیمی بگیرم نمی دونم پا روی دلم بگذارم و چند روزی از این جهنم فرار کنم و بچه رو بگذارم پیشش تا بفهمه که نمی تونه اون رو وسیله ای برای آزار من کنه  یا برم از دستش شکایت کنم

 واقعا تحملم تموم شده باورتون میشه عصرها که میخوام توی اون خونه برگردم غم عالم رو میگیرم باورتون میشه الان چهارروزه من وپسرم حموم نرفتیم چون برای  کوچکترین چیزها هم بهش نیاز دارم و اون خوب از این نیازها استفاده میکنه

خدایا حالم از خودم و این زندگی بهم میخوره خدایا چی رو میخوای نشونم بدی خدایا برای من خیلی زیاده نمی تونم تحمل کنم خدایا توانش رو ندارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:57  توسط لولی   | 

این چند روز واقعا سخت گذشت از روز سه شنبه هفته قبل ایلیا اسهال و استفراغ شد و من مجبور شدم که تا امروز سر کار نیام تقریبا یک هفته سر کار نیومدم خیلی سخت بود اونم برای من که هیچ کمکی ندارم بابک هم معمولا در شرایط بحرانی نه تنها باری از دوش من بر نمی داره بلکه اوضاع رو بدتر میکنه.

بچم خیلی لاغرشده این هم از فواید مهد کودک ، بچه ای که در یکسال فقط یکبار مریض شده بود این دو ماه سه بار مریض شد.

 خدا رو شکر الان حالش خوبه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:38  توسط لولی   | 

خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی دلم نمیاد یعنی از وقتی که مامان شدم دلم نمی خواد از  تلخیهای زندگیم بنویسم شاید بعدها پسرم بزرگ شد و اینجا رو خوند و غصه خورد . از صبح تا حالا هم خیلی کلنجار رفتم تا ننویسم ولی نتونستم

از وقتی ایلیا بدنیا اومده مشکلات من وبابی بیشتر شده و روز بروز از هم دورتر میشیم .

دیشب وقتی طبق معمول داشت داد میزد من هم نتونستم خودم رو کنترل کنم و داد زدم بچم فوری به من چسبید و سرش رو گذاشت روی پام .

ایلیا با وجود دوران پر استرس بارداریم  فوق العاده آروم و مظلومه شاید غمهای مامانش باعث شده تا خیلی مظلوم بشه .

خونه ما خیلی کوچیکه و من به همین خاطر نمی تونم برای پسرم زیاد اسباب بازی بخرم خیلی دلم می خواد تا خونه رو عوض کنیم و پولش هم داریم ولی چه فایده یعنی مدتهاست که فرصت تعویض خونه و خرید ماشین رو داریم ولی حاضر نیست بره دنبالش من هم که به خاطر ایلیا نمی تونم .

خیلی خسته ام شبها دلم می خواد یک گوشه بشینم و گریه کنم ولی جایی برای گریه کردن ندارم مدام دلم میریزه پایین و ضربان قلبم تند میشه باورتون میشه اگر باهاش دعوام بشه شبها خوابم نمیبره خیلی اضطراب دارم .

یاد روزهای اول تولد ایلیا میفتم وقتی که شدیدا افسرده بودم و ناخودآگاه اشکم میامد و بابک مدام با من دعوا میکرد که داری بچه شیر میدی و نباید گریه کنی اونقدر تنها وغمگین بودم که به مرور شیرم خشک شد هنوز که هنوزه به خاطر این موضوع ناراحتم و هر کی رو میبینم بچش رو شیر میده غصه میخورم که کمترین کار رو برای بچم نتونستنم بکنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:27  توسط لولی   |