تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش

امروز صبح وقتی بغلت کرده بودم  و تند تند از پله ها میامدم پایین تا باهم بریم مهد به صورتت نگاه کردم چه قدر معصوم بود برخلاف همیشه یک لحظه دلم خواست تا زمان همین طوری وایسه . این معصومیت و مظلومیت ، این نگاه معصوم و خواستنی ، این صورت پرخواب ،  این دستای کوچولو همین طوری بمونه.

به دیروز فکر میکنم و عذاب وجدان پی در پیش که هنوزم ولم نمی کنه . وقتی خسته از سر کار اومده بودم ،  یک لحظه برگشتم دیدم تمام رژلب رو روی لباست و دستت و دهنت خالی کردی حالا می خوام بشورمت و تو هی به من لگد میزنی و نمی گذاری و من با عصبانیت دو سه تا نعره زدم تو هم گریه کردی .

به زمانی فکر میکنم که یک مرد بزرگ میشی به زمانی که اول بلوغته و سرشار از غروری اونموقع این مامان لولی بی عرضه از پس مشکلاتت بر میاد ؟

مامان جون نمی دونی چقدر دوست دارم

دوست دارم همه بهترینها  مال تو باشه

دوست دارم تو خوشبخترین پسر دنیا باشی

هنوزم وقتی به قیافه معصومت و گریه ات موقعی که تو رو به مربیتون تحویل می دادم فکر میکنم گریه ام میگیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:21  توسط لولی   | 

این چند وقت خیلی دلم می خواست بیام بنویسم ولی نمی دونستم از چی بنویسم اون روزی که سر کار برگشتم دلم می خواست تمام خاطرات یکسالم رو بنویسم اما اکثرش خاطره خوشی نیست  اولش فکر میکردم میتونم خیلی راحت بنویسم ولی حالا روم نمیشه . شاید بعدها بیام و بنویسم ولی فعلا منصرف شدم .

اینقدر هم روزهام شکل همه و همش بچه داری میکنم که بازم حرفی برای گفتن ندارم .

فعلا شنیدم یک مسابقه هست به اسم خواب آسمانی به  قشنگترین عکس نی نی ها موقع خواب رای می دهند البته نمی دونم کجا باید رای داد

منم یک عکس از ایلی خوشگلم موقع خواب گرفتم که اول روی یک لپش خوابیده بود بعد چرخیده بود روی اون یکی لپش و لپ قبلیش قرمز شده بود .

الهی مادر قربون خوابیدنت بره 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:24  توسط لولی   | 

این چند روز حسابی مشغول بودم ایلیا جونم در بدو ورود به مهد کودک مریض شد جمعه هفته پیش داشتم ساکش رو میبستم که بریم خونه برادرم دیدم ایلیا بی حال خوابیده یک چند دقیقه که گذشت دیدم  صورتش گل انداخته و تب شدید کرده سریع رفتیم براش قطره استامینوفن گرفتیم تبش یک کم اومد پایین ولی خیلی بی حوصله بود . روز شنبه بردمش دکتر ، دکترش گفت یک ویروسه فعلا آنتی بیوتیک نمی دم  اگه تبش بعد از سه روز قطع نشد بیارش براش آنی بیوتیک بنویسم .

خلاصه بچم توی این سه روز کلی لاغر شد نه غذا میخورد نه شیر تمام مدت هم گریه میکرد و تا صبح نمی خوابید میگفت بغلم کنید و راه ببرید ما هم بعد از یکسال و یک ماه هنوز نرفته دو روز دیگه هم سر کار نرفتیم خدا رو شکر بعد از سه روز حالش خوب شد و نیاز به آنتی بیوتیک نداشت .

امروز دوباره تا گذاشتمش مهد شروع به گریه کرد این گریه هاش منو خیلی ناراحت میکنه متاسفانه نمی تونم کاری بکنم شاید کم کم عادت کنه مربیشون عوض شده و یک دختر خوشگل اومده خدا کنه اینو دوست داشته باشه .

نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی واقعا به بچه میرسیدم همه چیش به موقع بود اصلا نمی گذاشتم گریه کنه گریه اش برام عجیب بود اونقدر که یکی از دوستام میگفت پسر تو اصلا گریه بلد نیست از ۲ ماهگی به بعد خیلی خوش اخلاق شد و به همه می خندید .

هر چی بهش میگم بگو مامان میگه بابا منم به زیون اشاره بهش میگم ُمامانُ  بلند بلند میخنده حالا هر وقت میگم مامان دست منو میگیره میگذاره روی لبام میگه با اشاره بگو بعد بلند بلند میخنده .

دوهفته پیش توی  مهد کودک ازشون عکس گرفتند بچم مایو نداشت برای همین توی عکس دریا به جای مایو قورباغه گذاشتند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:38  توسط لولی   |