تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش

صبحها ایلیای عزیزم موقع رفتن به مهد بدجوری گریه میکنه کلا بچه آرومیه حتی گریه هاشم آرومه ولی وقتی می خوام بدمش بغل مربیش به من می چسبه و گریه می کنه موقعی هم که میرم با التماس به من نگاه میکنه .

واقعا که مادر بودن خیلی سخته کاشکی میشد یکسال دیگه هم پیشش می موندم تا بزرگتر میشد و به حرف میامد .دلم براش کباب میشه اونجا رسیدگی که من میکردم رو نمی کنند هر روز که می برمش خونه میبینم پاش سوخته  و کلی غصه میخورم آخه خودم نسبت به این موضوع خیلی حساسم کاشکی کسی رو داشتم یا خودم میتونستم ازش مواظبت کنم .

 

وقتی میرسم خونه نمی دونم کدوم کار رو اول بکنم باید نهار فرداش رو حاضر کنم از یکطرف دلم میخواد باهاش بازی  کنم پیشش بخوابم آخه بچم عادت داره پیشش بخوابم و به همین خاطر توی مهدکودک نمی خوابه .

کلا ساعت خوابش عوض شده قبلا تا ساعت 10 – 11 صبح می خوابید و بعدازطهر ها هم 2-3  ساعت می خوابید البته همه اینها منوط به این بود که منم پیشش بخوابم چون خوابش خیلی سبکه و مدام بیدار میشه ولی حالا صبح زود پا میشه و اونجا هم نمی خوابه  برای همین تمام مدتی که خونه است  نق میزنه و گریه می کنه بچم اصلا بچه نق نقویی نیست حالا همه برنامه هاش به هم ریخته. دیشب یکساعت طول کشید تا خوابید خدایا کی میشه خوابش درست شه .

 

همش فکر میکنم اگه ماه رمضون تموم شه ساعت کاری میشه 7:30 باید ساعت 6:30از خواب بیدارش کنم واقعا ظلمه بچه ها هم اسیر شدند از وقتی سر کار میرم خسته تر و بی حوصله تر شدم خیلی نمی تونم بهش برسم و بابت این موضوع عذاب وجدان دارم .

 

این چند وقت حسابی کزت شدم حتی وقت نمی کنم خودمو توی آینه ببینم بعضی وقتها توی آینه دستشویی اداره خودمو میبینم به خودم میگم وای لولی واقعا کلفت شدی .

اون زمانی که حامله بودم خیلی خوشگل شده بودم پوستم عالی شده بود واقعا حرفهای خاله زنکی درسته که میگند اگر خوشگل بشی بچه ات پسره دلیلش هم علمیه و مربوط به هورمون پروژسترون نوزاد پسره روزی که زایمان کردم خیلی خوشگل شده بودم اونقدر که بابی هم بهم گفت توی دوران بارداری هم به اندازه ابسیلونی ورم نداشتم .

بعدها توی شبکه خبر شنیدم مادرانی که نوزادشون پسره نسبت به مادرهای دیگه بیشتر دچار افسردگی میشند .

خلاصه لولی تبدیل شده به کزت لولی شاید بعدا بتونم از مرخصی های اداره استفاده کنم و یکخورده به خودم برسم یادمه بعد از سه ماه رفتم آرایشگاه خانمه که می خواست ابرو برداره گفت می خوای وسطشه رو برداری ؟ آخه من درست عین دخترها شده بودم .

 

مشکل اساسی من این بود که هیچ کس رو نداشتم ایلیا رو پیشش بگذارم و به خودم برسم همش بچه داری میکردم حتی نمی تونستم یک دوش بگیرم همه چیز با دلهره و اضطراب بود شیر آب رو که باز میکردم فکر میکردم ایلیا داره گریه میکنه همینها من رو داقون کرد.

نمی دونم کی این دلشوره ها تموم میشه و من به زندگی عادی برمیگردم کلا از وابستگی و محتاج بودن متنفرم تمام عمرم روی پای خودم بودم ولی الان نمیشه برای کوچکترین چیزها نیاز به کمک دیگران دارم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:16  توسط لولی   | 

دوستان عزیز سلام لولی خانم بعد از گذشت یکسال برگشت الته شد مامان لولی.

 

 وبلاگ قبلیم دردسترس نبود برای همین اینجا رو راه انداختم خوبیش اینه که خیلی ها آدرسش رو ندارند وراحت میشه هر چی دلم خواست بنویسم فعلا تصمیم دارم خاطرات این یکسال رو بنویسم .

 

ایلیای من گل پسر مامان در تاریخ 23 مرداد 86 بدنیا اومد یادمه بار آخری که رفتم دکتر بهم گفت دیگه وقتشه  روز سه شنبه برات تاریخ میزنم گفتم خانم دکتر زود نیست آخه من اصلا احساس نمی کردم که گل پسرم می خواد دنیا بیاد ولی دکتر گفت نهایت تا پنج شنبه میتونیم صبر کنیم . به نظر خودم حداقل یک هفته دیگه جا داشت . 

از شب بدنیا اومدنش بگم که تاصبح خوابم نبرد همش فکر میکردم یعنی چه جوریه ؟ چی میشه ؟ دکتر هم گفته بود یک غذای سبک و مقوی بخور منم سوپ جو پرعدس خوردم که تاصبح خفه شدم .

خلاصه 6 صبح رفتیم بیمارستان و قرار بود ساعت 7 عمل انجام بشه منم تا می خواستم حاضر بشم مدام دعا میکردم برای خودم برای پسرم برای سلامتی همه برای همه اونهایی که دوست داشتند نی نی داشته باشند و خلاصه هر کی هر چی گفته بود .

خانمهای دیگه هم مرتب با هم حرف میزدند نمی گذاشتند ما قشنگ دعا کنیم جالب این بود که تمام نوزادها پسر بودند جز یکی فکر کنم 7 تا پسر و 1دختر (خوش به حال دخترهای نسل بعد خیلی خاطر خواه دارن ).

 

ساعت 7:50 ایلیا جونم بدنیا اومد و من ساعت 9 به هوش اومدم اولین چیزی که پرسدم این بود که پسرم سالمه؟  گفتند آره گفتم چند کیلوهه ؟ گفتند از بخش نوزادان بپرس و بعد پرسیدم شوهرم کجاست ؟

بابی رفته بود تا خون بند ناف ایلیا رو به موسسه رویان بده وقتی توی بخش رفتم از درد داشتم میمردم یک درد وحشتناک ولی صدام در نمی آمد فقط آروم می گفتم "خدایا کمکم کن".

بعد از نیم ساعت دردم تموم شد و بابی و مامانم هم اومدند از بدنیا اومدن پسرم فیلم گرفته بودند برام گذاشتند همه می گفتند خیلی شبیه بابیه تا اینکه ساعت 10 ایلیا عزیزم رو آوردند.

 

نمی تونم بگم چه حسی داشتم ولی اون چیزی که همه می گفتند نبود یک حس عجیب هنوز اولین نگاهش یادمه چه معصومیت و مظلومیتی توش بود باورتون نیمشه همون بار اول بهم خندید .

 

حالا نوبت کار سخت بود باید بهش شیر میدادم وای نمی دونید  چقدر سخت بود خیس عرق میشدم تا  سینه رو میگرفت .الهی قربونش برم نمی دونید چه جوری مک میزد بچم خیلی گشنش بود .

روز اول همه دوستام از جمله یکی از دوستان عزیزم به دیدنم اومدند ساعت ملاقات پسرم عین یک دست گل خواب بود ولی وای از شب تمام طول شب گریه کرد و نخوابید منم پا به پاش بیدار بودم .

 

نمی دونم فرداش چه اتفاقی برای من افتاد انگار دگرگون شدم هر کی رو میدیدم گریه میکردم انگار یکهو هورمون پروژسترون از بدنم دفع شده بود حالم خیلی بد بود اظطراب داشتم و این یک شروع بود .

 

نمی تونم بگم چه حسی نسبت به ایلیا داشتم اصلا اون چیزهایی که همه می گفتند نبود حس عشق مادری نبود . حس مسئولیت ، حس دلسوزی ، حس ترس ، حس تنهایی حس اینکه یک موجود رو باید محافظت کنی که نمی تونه از خودش مراقبت کنه .

 

وقتی برای اولین بار بردنش حموم تمام مدت توی راهرو راه میرفتم وقتی برگردوندش گریه نمی کرد فقط معصومانه نگاهم میکرد مسخره ام نکنید توی نگاهش التماس بود  اینها رو که مینویسم گریه ام میگیره

نمی دونید چقدر نگران بودم همش میترسیدم خفه بشه ،  سردش بشه،  گرمش بشه ، گشنش بشه .

 

این هورمون پرولاکتین هم با ما بدجوری تا کرد انگار خیلی دلش نمی خواست ترشح کنه و بچم گشنش بود و اصلا نمی خوابید تا منم یکخورده بخوابم دو ماه اول وحشتناک بود شبانه روز 2 ساعت می خوابیدم شاید اگر کمی آرومتر بودم و استراحت میکردم شیرم هم بهتر میشد .

 

روزگار خوبی نبود من خونه مامانم بودم  و  بابی فقط شبها 2 ساعت  میامد و میرفت . میگفت می خوام صبح برم سر کار باید شب بخوابم  میرفت خونه خودمون می خوابید .

 

چقدر اون روزها بهش نیاز داشتم چقدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم سرم رو شونه هاش بگذارم و گریه کنم دلم می خواست بگم از این مسئولیت میترسم وقتی بغلش می کنم همش نگرانم حتی وقتی اسمش رو صدا میکنم براش لالایی می گم  گریه ام می گیره .

 

اینم عکس گل پسرم که مال ۱۰ ماهگیشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:35  توسط لولی   |