تبليغاتX
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش
اون روز که با هزار و امید و آرزو با وجود اختلافهای سخت خونوادگی ایلیا رو بغل کردم توی صف طولانی وایسادم و رایمو با دست های کوچیک ایلیا در حالیکه بسم الله میگفتم توی صندوق انداختم به خودم گفتم  پیروزم .

اون روز که با وجود همه سختیها ایلیا رو توی بغلم گرفتم و باصدای آروم برای اعتراض رفتم به خودم امید دادم پیروزم چون  هستم .

روزهای بعدی هر بار که رفتم با سیل عظیم .... مواجه شدم که از ترس جون خودم و بچم پیاده نشدم .

اما امروز ، هنوز معتقدم پیروزم شکست رو کسی میخوره که خلاف اخلاق عمل کرده باشه ،  پس اندکی صبر سحر نزدیک است.

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است .

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:52  توسط لولی   | 

 

خدا به حرمت همین نگاه معصوم منو شرمنده نکنه و بهم قدرت بده تا بهترین تصمیم رو بگیرم

 

 

 

این عکسها مال اردیبهشت که توی مهد کودک  ازشون گرفتن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:53  توسط لولی   | 

من کوچکتر از اونم که بخوام توی این زمینه بحثی بکنم . امروز با خوندن مطلب یکی از دوستان وظیفه خودم دونستم که به بعضی مطالب اشاره کنم

اول از همه باید بگم ما چرا اینجوری فکر میکنیم به قول مخملباف توی تمام زندگیمون صفر و صدی هستیم انتظاراتمون رو به صد میرسونیم وقتی به صد نرسید میکنیمش صفر مطلق خانم یا آقایی که اینجا رو میخونی و معتقدی رای دادن هیج فایده ای نداره !!!!!!!!!!!!!!! شما از کجا به همچین نتیجه بزرگی رسیدی؟؟؟؟ !!!!! ظاهرا از اونجا که خرداد ۷۶ به خاتمی رای دادی و بعد از هشت سال انتظاراتت برآورده نشد !!!!!

خوبه پیش خودمون قبلش فکر کنیم انتظار ما چی بود که برآورده نشد ؟ انتظار معجزه داشتیم !!!!!!!! هیچ اصلاحی حتی اصلاح اخلاقیات آدم یک شب صورت نمیگیره حتما میخوای بگی بله ولی ایشون هشت سال فرصت داشت بله فرصت داشت  خوبه یک کم مطالعاتتون رو ببرید بالا دولتی که هر هفته با بحران روبرو بود چی کار میخواست بکنه؟ !!!!!  با این همه مشکل بازم تغییرات کمی صورت نگرفت تورم به ۱۰ درصد رسید ، صندوق ذخیره ارزی ایجاد شد ، کلی سرمایه گذاری خارجی انجام شد از همه مهمتر آزادی نسبی مطبوعات بود.

 یادتون رفته توی اداره ها کسی جرات نداشت رنگ روشن بپوشه خود من یادمه توی دانشگاه نمی تونستم مانتو کرم بپوشم کسی جرات حرف زدن نداشت حالا به این راحتی همه حرف میزنن علتش هم اینه که خیلی از آزادیهای زمان خاتمی رو نتونستن برگردونن اونوقت میگید هیچ فرقی نمیکنه !!!!!!!!!!!!!!!

من از کاندیدای خاصی نمی خوام حمایت کنم ولی خوبه قبل از اینکه چیزی رو نفی کنیم و به کسانی که در مورد انتخابات  بحث میکنن بخندیم یک کم مطالعه داشته باشیم و با بی انصافی قضاوت نکنیم .

به نظر من سرنوشت ایران خیلی مهمتر از خوردن یک بستنی وانیلیه نگید سرنوشت ایران توی انتخابات نیست که هست برای مملکت ما انتخاب یک نماینده با یک نماینده دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه و روی سرنوشت تک تک ما و بچه هامون اثر میگذاره پس منی که اسمم مادره خوبه نه به خاطر خودم که به خاطر آینده بچمم شده قبل از هر حرفی و عملی فکر کنم .

 پ. ن  این جمله به نظرم جالب اومد  ......  بحث راضی شدن به حداقل ها نیست، بحث اینه که به نظر من نمیشه هر ۳۰ سال یه بار انقلاب کرد. نمیشه هم دست رو دست گذاشت. نمیشه هم منتظر کمک خارجی موند. نمیشه هم فقط غُر زد. نمیشه هم مبارزه مسلحانه کرد. ولی میشه از درون، این نظام و اصلاح کرد. یواش یواش. گام به گام. چیزی که من با تمام وجودم حتی اگه صد سال هم طول بکشه بهش اعتقاد دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط لولی   | 

دوستان عزیز سلام این چند روز اصلا حوصله نوشتن نداشتم فقط دیروز یک اتفاقی افتاد که دلم خواست شما هم بدونید درست نیست که فقط در غمهای من شریک باشید .

دیروز اتفاقی یک کارت از بابک پیدا کردم که شماره یک دکتر توش بود و تاریخ مراجعه بعدی رو آخر خرداد نوشته بود فهمیدم که بابک بدون اینکه به من بگه رفته پیش دکتر بعدم اومد جیب شلوارش رو خالی کنه دیدم یک بسته قرص از جیبش اومد بیرون فهمیدم که داره دارو مصرف میکنه از شادی داشتم دور خودم میچرخیدم .

آروم بهش گفتم دکتر میری ؟ گفت نه دیگه هیچی نگفتم فقط بوسیدمش و رفتم .

خدا کنه موثرباشه خودم هم دارم دارو مصرف میکنم هم قرص آهن هم داروی ضد افسردگی .

مثل همیشه منتظر دعاهاتون هستم .

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:34  توسط لولی   | 

دیروز رفته بودیم تولد اونقدر ایلیا آقا بود که تمام مهمونها ازش تعریف میکردن خیلی آروم و خوش اخلاقه  فقط یک کم شیطونه

خیلی وقتها به خودم میگم این بچه نه به من رفته نه به باباش خدا از سر لطفش چه پسر خوبی بهم داده دیروز با تعریفهای بچه ها بیشتر این مسئله برام روشن شد و بیشتر شاکر خدا شدم .

موقع برگشتن به بابک گفتم بابک این بچه واقعا خوبه اگر خدایی نکرده بچه بدی بشه تقصیر من و توهه ما خیلی در مقابلش مسئولیم جواب منو با سکوت داد .

اینم چند تا عکس از تولد دیروز

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط لولی   | 

دوسال پیش نزدیک بدنیا اومدن ایلیا یک روز نشستم تمام حرفامو برای بابک نوشتم و دادم بهش طبق معمول هیج نتیجه ای نگرفتم و بهم خندید دیروز اتفاقی پیداش کردم گذاشتمش اینجا تا شما هم بخونید .

بابک جان سلام خيلی وقته که دلم ميخواد باهات حرف بزنم ولی از اونجايي که هميشه حرف زدنهای من و تو به جايي نرسيده ايندفعه تصميم گرفتم برات بنويسم شايد اينجوری به نتيجه برسيم .

نمی دونم چرا  همه چيز رو فراموش کردی اينکه يک روزی من و تو باهم دوست بوديم و همديگر رو دوست داشتيم اينکه قرار بود همديگر رو خوشبخت کنيم و من با هزار اميد وآرزو پای سفره عقد اومدم هميشه دلم ميخواست که در همه حال پشت هم باشيم و برای زندگيمون هزاران آرزوی رنگی داشتم همون طور که الان برای پسرمون هزار تا آرزو دارم .

خيلی حرفهاست که روی دلم سنگينی ميکنه بارها بهت گفتم يک زن به اميد زندگی بهتر به اميد داشتن يک تکيه گاه ازدواج می کنه متاسفانه در اين مدت سه سال هيچ وقت اين احساس رو نداشتم هميشه درست توی موقعيتهای حساس منو تنها گذاشتی مريضی مامانم ، بارداريم ، کمردردهام 

تو منو زمانهايی ميخوای که مرتب وشاد و سرزنده باشم . به خودت  اين حق رو ميدی که در لحظاتی که عصبانی هستی دادبزنی واين رو حق مسلم خودت در برابر همه از من تا تمام اعضاء خانوادت ميدونی .

من خسته ام خيلی خسته ام احساس نا امنی و ضعف می کنم و تو باورش نداری و به هيچ چيزش فکر نمی کنی بارها بهت گفتم که توی دوران بارداری زنها حساس هستند من خودم از وضع ظاهرم ناراحتم و تو عوض دلداری دادن همش به من سر کوفت ميزنی که چرا چاق شدی اگه واقعا بچه نميخواستی همون هفته های اول می گفتی تا سقطش کنم .

موضوع اينه که تو هر چيزی رو آسون و راحت ميخوای حتی حاضر نيستی يک ذره به خودت سختی بدی خيلی چيزها رو نمی دونی و نمی خوای هم بدونی نمی دونی که الان من هزارتا فکر دارم سلامتی بچه ، آينده اش ، مخارجش، تربيتش و به اينها فکر ميکنم و تو متوجه هيچکدومش نيستی شايدم اشکال از منه اين که هميشه مسئوليت همه چيز رو خودم به عهده گرفتم.

بارها به من گفتی شام نپز خونه رو تميز نکن چون بعدش سر من منت ميگذاری ولی معنای زندگی مشترک این نیست (بماند که حالا که اینکار ها رو نمیکنم به من میگه تو زن نیستی )  فکر می کنی خونه يک مکانی برا ی حموم رفتن و خوردن و تلويزيون تماشا کردن درست عين آدمهای مجرد .

لذت يک شام دونفره ، لذت دور هم بودن خيلی بيشتر از زحمتشه به شرط اينکه هميشه يک نفر به همه چيزش فکر نکنه و احساس نکنه تنهاست .

هزار بار غصه خوردم هزار بار گريه کردم هزار بار فکر کردم که بهت چطوری اينها رو حالی کنم ولی نتونستم .

حالا وضعيت فرق ميکنه من دلم نميخواد بچم يکی مثل من و تو بشه دلم نميخواد توی يک محيط پرتنش و عصبی بزرگ شه من دلم ميخواد از بدنيا اومدنش از بزرگ کردنش لذت ببرم ولی الان مدتهاست که طعم اين هارو فراموش کردم من عاشق بچه بودم ولی حالا همش وحشت دارم .

تو خودت هم نمی فهمی که با گفتن چند حرف چطور دل منو ميشکنی با گفتن اين که اگه چاق شدی نيا خونه چرا امروز دستت مو داره؟  و يا اينکه جلوی ديگران منو با شوخيهات کوچيک می کنی . باور کن تحمل اين شرايط برای من سخته.

گاهی فکر می کنم برای تو خيلی چيزها زود بود داشتن زن،  وجود بچه شايد همه اين ها از حماقت من بوده ولی حالا چيزهايي که اتفاق افتاده .

روی حرفهای من فکر کن خواهش می کنم اين دفعه فکر کن و مثل هميشه بهش نخند و شوخی نگير باور کن داره روز بروز بدتر ميشه فاصله من و تو از هم دورتر ميشه و از همه بدتر الان يک بچه وجود داره من نميتونم و اصلا توانش رو ندارم که همه مسئوليتهاش رو به عهده بگيرم.

بايد يک فکر اساسی کرد اون جمله مسخره باید  بسوزی و بسازی رو هم نگو که مال آدمی مثل من نيست من نه حاضر به سوختنم نه می خوام که يک موجود ديگه به خاطر حماقتهای من و تو بسوزه .

 

پینوشت : روژان عزیز سلام اول از همه از وقتی که برای من میگذاری و منو راهنمایی میکنی خیلی ممنونم تمام حرفهای تو درسته ولی همه اینها زمانی جواب میده که اساس زندگی مشکل نداشته باشه به قول خودت حرمتها شکته نشده باشه متاسفانه این حرمتها خیلی وقته از بین رفته علاوه براون من خیلی خسته ام شاید هیچکس احساس الان منو درک نکنه شاید از دید خیلی ها مسائل خیلی بزرگ میشن و فاجعه نیستن ولی واقعیت زندگی من اینه که دیگه تحمل ایستادن ندارم شاید به آخرای خط رسیدم و هنوز یک کوچولو تا تهش مونده ولی خسته ام .

از زمان بارداریم تا حالا خیلی نیاز داشتم تا درک بشم ولی هیچکس نبود بارها فقط دلم برای خودم سوخت همین اون زمان که همه دوستام که همزمان با هم باردار بودیم تو اوج لذت بودن من تنها و غمگین بودم ولی نمی نوشتم بدترین زمان رو گذروندم بارها با اضطراب شدید از خواب میپریدم و صدای قلب عزیز دلم رو از توی شکمم میشنیدم یاد ندارم توی اون زمان محبتی از بابک دیده باشم حتی وقتی عزیز دلم توی دلم ورجه وورجه میکرد واز بیرون هم میشد دید به بابک اشاره میکردم بیا ببین با عصبانیت داد میزد ولم کن

حالا فکر میکنی من برای همچین رابطه ای میتونستم کاری بکنم شاید هم میتونستم ولی الان دیگه توانش رو ندارم خودمم هم قبول دارم ضعیفم فقط خدا میتونه به من کمک کنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20  توسط لولی   | 

بعد از اون روز سه ماه طول کشید تا من با خودم کنار اومدم و بابک با خانواده اش اومدن خواستگاری البته در این زمان دو بار بینمون بهم خورد ولی هر بار بابک میگفت هر چی تو میگی و برمیگشت منم نه میتونستم رابطه رو به طور کامل قطع کنم و نه میتونستم قبول کنم تا با هم ازدواج کنیم .

علت اصلی مخالفت من چند تا چیز بود اولیش مسائل مالی بود که بابک بهم گفت مادر و پدرم گفتن برات خونه میخریم عروسی هم که اونها برامون میگیرن من هم کار میکنم و درس میخونم پس این مسئله حل میشه  .

دومیش درس بابک بود چون من مخالف درس خوندن بودم فکر میکردم درس خوندن یک زمان کامل میخواد تازه قرار باشه همزمان کار هم بکنی .

سومین علتش که شاید مهمترینش بود ولی من بهش خیلی بها ندادم این بود که احساس میکردم بابک بچه است و هنوز وقت ازدواجش نیست با اینکه همسن بودیم و اونموقع هر دو 27 سال داشتیم ولی بابک هنوز بچه بود

این نکته خیلی مهمه و اصلا به سن و سال ربطی نداره چون دقیقا برادر هم 27 سالگی ازدواج کرد ولی خیلی پخته تر بود به نظر من بابک پختگی یک مرد رو نداشت همون جور که احساس میکنم الان هم بعد از 6 سال و پدر شدن هنوز بچه است و خیلی مشکلات ما از همون نشات میگیره .

دیروز داشتم به حرفای اونموقعش فکر میکردم بهم میگفت میخوام بالاترین مهریه رو داشته باشی تا هیچ وقت زندگیمون بهم نخوره میگفت تو در هر صورت صلاحیتت از من بیشتره میخوام توی عقد نامه بنویسم که در صورتیکه بچه دار بشیم و خدایی نکرده جدا شدیم حضانت بچه باتو باشه ،  بهش میگفتم اینها رو نمیخوام حق طلاق رو بهم بده میگفت نه  ، من میخوام یک کاری کنم زندگیمون محکم شه این چه حرفیه میزنی مرد اگر اینو از دست بده که دیگه نمیشه بهش گفت مرد در عین حال بابام عمرا قبول کنه .

یک روز نشستم با خواهرم ژاله صحبت کردم بهم گفت چرا اینقدر مرددی این تو رو خیلی دوست داره اگر مشکلت مسائل مالی خوب عقد کن تادرسش تموم شه  پدر ومادرش هم که قول دادن کمکش کنن تازه اگر هم کمک نکنن تو خودت به راحتی میتونی خونه بخری یا اجاره کنی ( با رسمی شدنم بهم وام تعلق میگرفت که از اون طریق میتونستم خونه بگیرم)  تو حالا میخوای دوسال صبر کنی تا کسی با موقعیت دوسال بعد بابک بیاد خوب این دوسال رو باخودش باش .

پیش خودم گفتم هیچ کس تا به حال منو این شکلی دوست نداشته هر چقدرهم پول مهم باشه جای عشق و علاقه رو نمیگیره از طرفی به علت همون بیماری که قبلا گفته بودم فکر کردم شاید بعدها موقعیت های زیادی رو از دست بدم درصورتیکه بابک نه تنها براش مهم نیست که قول داده بهم کمک هم میکنم ، شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنم که اینجوری منو برای خودم بخواد .

دلیل دیگه اش هم عدم اعتماد بنفسم بود قبلا هم گفته بودم مدام مامانم میگفت دیر شد و باید زودتر ازدواج کنید فکر کردم من دیگه 27 سالمه و باید زودتر اقدام کنم علاوه براون خواهرم هم دیر ازدواج کرد و بعد از ازدواجش به سختی بچه دار شد در واقع تا اون زمان هنوز بچه دار نشده بودن و قرار بود که برای بچه دارشدن IVF  کنن پیش خودم فکر کردم اگر قراره صبر کنم ممکنه بعدها با همچین مشکلاتی هم مواجه شم پس بهتره بیشتر فکر کنم و بابک رو با وجود بعضی نقایصش قبول کنم .

حالا که فکر میکنم میبینم تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم این بود که روزی بابک نسبت به من اینقدر سرد بشه و در واقع به من بی محلی کنه همه مشکلات قابل حله غیراز این ،  از همه مهمتر من هیچ وقت به این فکر نکردم چرا بابک با پدر و مادرش رابطه خوبی نداره پیش خودم میگفتم حتما مشکل از اونهاست ، در حالیکه در هر صورت این مسئله خیلی مهمه حالا توی قسمتهای بعدی میگم اتفاقاتی افتاد تا من بیشتر به این برسم که تقصیر از خانواده اشه نه خودش . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط لولی   | 

سلام دوستان عزیز این مدت هم سرم خیلی شلوغ بود هم ایلیا چند روز مریض بود و سر کار نیومدم هر چند که به جز چند تا از دوستان عزیزم خیلی هم کسی دلش واسم تنگ نشده بود.

بگذریم دوست دارم داستانم رو ادامه بدم حداقل این جوری یک خورده سبک میشم از این به بعد کامنت های دوستان هم جواب میدم فکر میکنم این شکلی یک خورده بی ادبیه کسی زحمت بکشه نظر بده ولی من جواب ندم .

به اونجا رسیدیم که بابک داشت درس میخوند برای کنکور کارشناسی و منم مشغول کارهای خودم بودم تا اینکه شب تولد من رسید اون شب با بابک رفتیم شام بیرون دوستش و پسرعموشم اومده بودن بعد شام برام کیک خریدن و بهم کادو دادن البته بابک گفت من کادوت رو بعدا میدم .

همون شب توی ماشین دوستش،  آروم بهم گفت مامانم از ماجرای دوستی ما با خبر شده و به خواهرم گفته اگر دوستش داره با احساسات دختر مردم بازی نکنه بیاد بریم براش خواستگاری (اون زمان بابک با مامانش حرف نمیزد)  یک خورده جا خوردم چون در مورد دوستی با بابک هیچ وقت اینجوری فکر نکرده بودم آروم گفتم حالا باشه بعدا صحبت میکنیم .

فرداش زنگ زد بهم گفت رو پیشنهاد من فکر کردی بهش گفتم تو تازه میخوای درس بخونی پس اندازت هم فقط پولی که ماه به ماه توی بانک مسکن میگذاری تا از روش وام بگیری و خونه بخری پس عملا از لحاظ مالی وقت ازدواجت نیست از طرفی درس خوندن خودش انرژی زیاد میبره که با ازدواج جور در نمیاد پس بهتره که راجع به این مسئله فکر نکنی .

طبق معمول این جور وقتها فقط سکوت میکرد و بعدش وانمود میکرد که انگار نشنیده گفت خیلی خوب حالا بیا بریم برات کادو بخرم . باهم رفتیم بیرون گفت بیا بریم کریم خان میخوام برات طلا بخرم از من که نه نمیخوام و از اون اصرار تا اینکه رفتیم ، طلاهای کریم خان هم که میدونید خیلی گرونه هر کاری کرد قبول نکردم

بعدش رفتیم توی پارک نشستیم بازم ازم خواستگاری کرد بهش گفتم من سختی زیاد کشیدم دیگه برام بسته دلم میخواد ازدواجم آسون باشه فکر اون موقعم  این بود که نمی خوام از لحاظ مالی سختی بکشم در حالیکه تنها چیزی که بعدها خیلی هم مهم نبود همین مسئله بود بازم سکوت کرد .

بعدش گفت کادوت رو نخریدم بیا بریم محله خودمون طلا فروشیهای اونجا باانصاف ترن رفتیم برام یک انگشتر خیلی نازک ولی خیلی خوشگل خرید خودشم دستم کرد نمی دونستم چی بگم فقط خندیدم و ازش تشکر کردم .

اون انگشتر رو خیلی دوست داشتم هنوز که هنوزه برام یک خاطره شیرینه هر چند که بعدها وقتی بهش میگفتم این انگشتر رو میشناسی میگفت نه یادم نمیاد ولی برای من خیلی باارزش بود وهست تا قبل از عروسیمون با وجود اینکه خیلی باریک بود ولی همیشه دستم بود .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط لولی   | 

این روزها خیلی فکرم مشغوله یک عادتی دارم ،  توی اوج مشکلات سکوت میکنم و به کسی چیزی نمیگم ولی بعد که یک کم آروم تر شدم ماجرا رو تعریف میکنم الان توی اون وضعیتم برام خیلی دعا کنید دعا کنید تا خدا صبرم رو زیاد کنه .

امروز زندگی ثنا رو میخوندم یاد خودم افتادم  نمی دونم همه مردها اینطورین یا شانس ما این شکلیه بابک هم توی موقعیت حساس عوض اینکه آدم رو آروم کنه اوضاع رو بدتر بهم میریزه قصه ثنا منو یاد یک خاطره انداخت .

 سر یک ماجرایی که بعدا براتون میگم یک مشکل خیلی کوچیک برای ایلیا پیش اومده بود که ما مجبور شدیم چند بار ازش آزمایش خون بگیریم بچم اونموقع فقط سه ماه داشت یادمه دکترش بهم گفته بود باید چند ساعت شیر نخوره راس ساعت 7:30 صبح هم آزمایشگاه باشه و قبلش یک ساعت به حالت افقی بخوابه چون باید هورموناش اندازه گیری بشه

 بماند که چه قدر اضطراب داشتم چون ایلیا خیلی شکمو بود و نمیشد 5 ساعت گشنه اش نگه داشت اون شب ساعت رو کوک کردم که بهش شیر بدم و درست 5 ساعت گشنه نگهش داشتم با اضطراب همه کارها رو کردم و رفتیم آزمایشگاه .

هر دکتری هم یک آزمایشگاه معرفی میکنه و میگه حتما برید اونجا ، آزمایشگاهی که رفتیم مسئول خونگیریش اصلا بلد نبود از بچه خون بگیره من بیرون اطاق خونگیری بودم و بابک دست ایلیا رو گرفته بود یک ربع بچه گریه میکرد و اون هنوز نتونسته بود رگ بچه رو پیدا کنه پشت در اطاق گریه میکردم دیدم طاقتم تموم شد رفتم توی اطاق گفتم "تموم نشد؟" که بابک جلوی اون همه آدم و اون یارو خونگیره سر من نعره زد "برای چی اومدی تو برو بیرون"  آروم رفتم بیرون و گریه کردم وقتی ایلیا رو آوردنش رنگش عین گچ بود  فوری براش شیر درست کردم که تمام شیر رو روی من برگردوند الهی قربونش برم از بس ترسیده بود .

اون زمان فکر میکردم راست میگه خوب من نباید توی اطاق میرفتم ولی حالا که بهش فکر میکنم گریه ام میگیره مواقعی که نیاز به آرامش داشتم بابک همیشه با فریاد منو حمایت میکرد.

اوج مشکلات ما بعد از بدنیا اومدن ایلیا شد زمانی که من خیلی شکننده و افسرده شده بودم ودلم حمایت میخواست و اون عوض حمایت منو تخریب میکرد بعد از بدنیا اومدن ایلیا دوتا خاطره خیلی تلخ دارم که هنوز با بیاد آوردنش قلبم میگیره .

دلم میخواد داستانم رو ادامه بدم به خاطر تخلیه خودم شاید اول اون دوتا خاطره رو بگم شایدم همین طوری ادامه بدم تا بهش برسم فقط امروز از خوندن وبلاگ ثنا دلم خیلی گرفت و یاد خودم افتادم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط لولی   | 

از صبح هی میخوام بنویسم هی میگم ولش کن بعد از تعطیلات همه از خوشیهاشون مینویسن من چی باید بنویسم ؟

هفته اول عیدخوب بود و من فکر میکردم خدا رو شکر بابک تغییر کرد هفته دوم بعد از دوسال رفتیم مسافرت شیراز ، باید بگم از همون لحظه اول شروع شد بازم داد زدنها بازم تکرار و تکرار و تکرار خاطرات گذشته

نمی خوام وارد جزئیاتش بشم فقط اینو بگم موقع برگشتن توی هواپیما اشکم همین طوری میومد تصور برگشت به خونه و تکرار اون زندگی برام رنج آور بود احساس خفگی شدید میکردم .

روز دوازدهم بعد از یکسال مادر وخواهرم میخواستن بیان خونه ما درست لحظه آخر بابک شروع به دعوا کرد باید بگم دیگه آدم قبل نیستم به جرات میگم تحملم به صفر رسیده . بعد از اینکه اونها رفتن طبق معمول همیشه بابک وانمود کرد هیچ اتفاقی نیافتاده ، روشش برام جالبه داد میزنه بعدش انگار نه انگار ، فکر نکنید از کارش پشیمون میشه اصلا و ابدا میشینه برای خودش کانال تلویزیون عوض میکنه برای خودش غذا درست میکنه نتیجه اش من کوهی از آتشفشان میشم و در نهایت اون چیزی که نباید اتفاق بیافته میشه .

یکدفعه توی وبلاگ رویا عزیزم خوندم که ضربه به سر باعث میشه کاملا تعادلت رو از دست بدی باور کنید توهینهای بابک همین شکلیه من در مقابلش دوحالت دارم یا فرو میدمش که میره ته قلبم میشینه یا در مقابلش داد میکشم هردو بی نتیجه اس و من همچنان در همون حلقه بی انتهام .

دیشب تا صبح فکر کردم چرا نمی تونم از این حلقه بیرون بیام ؟ بابک رو دوست دارم ؟ بهش عادت کردم ؟ میترسم ؟ ترس از چی ؟ ترس از آینده ؟ ترس از سرنوشت یک بچه که پناهگاهی جز تو نداره؟ ترس از تنهایی ؟ ترس از انجام خدایی نکرده گناه؟ ترس از اینکه من مقصرم و من خودم زندگیم رو خراب کردم ؟

میترسم از روزی که خشم و نفرتم به مرز جنون برسه اونوقت نه تنها مادر خوبی نیستم بلکه انسان خوبی هم نیستم .

بارها به خودم گفتم من مقصرم چرا نمی تونم اون روشی که همه بهم پیشنهاد میکنن رو انجام بدم ؟ چرا نمی تونم در مقابل توهیناش هیچ در نظرش بگیرم و در جوابش لبخند بزنم تا شاید اینجوری بفهمه ؟ چرا نمی تونم از خودم و زندگیم و ایلیا لذت ببرم ، بدون وجود اون ؟

احساس خیلی بدی دارم مدام احساس دوگانه سراغم میاد یک زمان به خودم میگم آروم باش تو واکنش هر آدم طبیعی رو میکنی یک زمانی به خودم میگم نه تو هم داره کم کم کنترلت رو از دست میدی گاهی فکر میکنم میتونم از پس همه مشکلات به تنهایی بربیام گاهی خودمو یک بچه بی پناه میبینم .

تا صبح به ایلیا نگاه کردم ده بار به خودم قول دادم که فقط پناهگاه این بچه باشم خودمو به خاطر اون حفظ کنم ، هزار بار از خدا پرسیدم چرا به من بچه دادی ؟ من که لیاقت نداشتم مصلحت این بچه چی بود ؟

چند بار پدرم رو صدا کردم ، شنیده بودم دعای کسانی که مرحوم شدن بیشتر اجابت میشه صداش کردم و ازش خواستم برام دعا کنه دعا کنه که خدا بهم صبر و آرامش بده .

خدایا صدامو میشنوی من بنده بدی هستم من قدر نعمتهای تو رو نمی دونم ولی بهت التماس میکنم کمکم کن منو تنها نگذار به خاطر اون طفل معصوم جوابم رو بده .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:29  توسط لولی   |